X
تبلیغات
عاشقانه های من و مستر نفس

من خدا رو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم.

امروز جزو معدود روزایی است که آدرین خدا رو شکر خوب خوابیده و به من یک فرصت کوچولوی نت گردی داده. خیلی وقته اینجا سر نزدم. خیلی وقته کارایی داشتم که نصفه رها کرده بودم و امروز فرصت شد تمومشون کنم.

پسرک شیطون همین که از خواب بیدار میشه شیطونی رو سر میگیره. بغلی هم شده و دوست داره بذاریش روی شونه ات یا مثل وقتی که روی صندلی نشسته بغلش کنی و هی بگردونیش. جای جای خونه مامان اینا رو هزاران بار رصد کرده اما باز عین یک پیشی ملوس اون چشمای ناز درشتش رو هی میگردونه و با دقت گوشه گوشه خونه رو برانداز میکنه و تا به اسباب وسایلی که دوستشون داره (مثل یک تابلوی قرمز ترمه که مامان به دیوار بالای هال زده) برمیخوره شروع میکنه به خندیدن با اونا.

هفته دیگه 2 ماه از تولد پسرکمون میگذره و وارد ماه سوم میشه. این 2 ماه بالا پایین زیادی با خودش به همراه داشت. اگه این دلدردهای گاه به گاه عصرا که دکترا اسمش رو کولیک گذاشتند رو قلم بگیرم خدا رو شکر پسرکمون خیلی خوش اخلاقه. شیطونیای خودش هم داره با همه سن کمش.

عصرا گاهی اون درد لعنتی میپیچه توی دلش و طفلک بچه ام حتی شیر هم نمیتونه بخوره. اینجور مواقع بغلش میکنیم و تند تند راه میریم. گاهی میبریمش دم هود آشپزخونه و با شنیدن صدای اون دلش آروم میگیره. اکثرا تا 12 شب این حالتها هست و بعدش خود به خود برطرف میشه. تجربه من میگه هیج کدوم از قطره ها و داروهایی هم که دکترا واسه این موضوع تجویز میکنند اثر نداره. نه کولیک ای زد و نه گریپ میکسچر. شاید فقط دوره این دردها باید بگذره.

به هر حال همه ما منتظر نشستیم ببینیم آیا با اتمام 3 ماه حرف دکترا به تحقق میپیونده و این دردهای لعنتی پایان میپذیرند یا نه.

این روزا بزرگ شدن آدرین رو با همه وجودمون حس میکنیم. هر روز که میگذره نه فقط بزرگتر میشه بلکه چیزهایی بیشتری هم یاد میگیره وکلی به تواناییهاش اضافه میشه.

دیگه گردنش رو کامل نگه میداره. همه چی رو دنبال میکنه. جواب میده. حرف میزنه و غن و غون میکنه. همچین میخنده و دلبری میکنه که دوست داری اون موقع درسته گازش بگیری.وقتی بغلت میگیریش و میشینی با پاهای کوچولوش مدام بهت ضربه میزنه که یعنی نشین، بلند شو منو بگردون. خیلی دوست داره باهاش حرف بزنی. اینجور مواقع با تمام وجود دست و پاهاشو تکون میده و تاجایی که بتونه جواب میده و میخنده.

خلاصه این روزا روزای خاصی واسه ما هستند. تمام 32 سال زندگیم یک طرف و این روزای پر از خاطره و قشنگ و پر از نشیب و فراز یک طرف دیگه.



تاريخ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393ساعت 12:18 نويسنده شیر کوچولو



ادامه مطلب
تاريخ دوشنبه 11 فروردین1393ساعت 14:47 نويسنده شیر کوچولو |



ادامه مطلب
تاريخ جمعه 16 اسفند1392ساعت 14:46 نويسنده شیر کوچولو |

سلام

از بیمارستان دارم اپدیت میکنم. الان ادرین کوچولو پهلومه شیرش رو خورده و حسابی خوابیده.

فقط اومدم بگم حال هر دوی ما خوبه خدا رو شکر.

از لطف همه دوستای عزیزم که به فکر ما بودند ممنون

تاريخ شنبه 10 اسفند1392ساعت 18:30 نويسنده شیر کوچولو |

شمارش معکوس روزهای رسیدن به تو ، دیدن و بغل کردنت کم کم به شمارش ساعات رسیده عزیزکم.

کمتر از 43 ساعت به دیدار ما باقیه. حس آدمی رو دارم که شنبه یک قرار ملاقات مهم داره و مثل هاج و واج ها مدام چک میکنه که همه چیز برای رسیدن مهمونش که قراره میزبان هم بشه آماده باشه.

حس خاصیه .

شایددر تمام این 9 ماه تا قبل از قطعی شدن روز زایمان با اینکه باور داشتم روزی میبینمت، اما هیچ وقت چنین حس خاصی نداشتم. این ساعتهای آخر تک تک لگدهایت رو با تمام وجود حس میکنم و مشتاقانه منتظرم ببینم این پسرک شیطونی که یک لحظه اروم و قرار نداره چه شکلیه .

عزیزم:

دیگه چیزی نمونده که از اون جای تنگ و تاریک و گرم بیرون بیای و پا به این دنیای بزرگ و روشن و وسیع بذاری. خودت شاید ندونی اما اینجا همه مشتاقانه انتظارت رو میکشند.

عمه هایت که قراره برای اولین بار حس عمه شدن رو تجربه کنند. خاله و عمو و دائیت هم همین طور . همه برای بار اول که این حس عجیب رو تجربه میکنند. 

شنبه تمام برنامه های کاری برای اومدن تو تغییر کرده . تمام کسانی که تورو از ته دل دوست دارند قراره لحظه ورودت بیمارستان باشند. اینجا همه چیز برای آمدن تو اماده است.

تو هم برای آمدن  آماده هستی عزیزکم؟

هنوز باور نکردم که با اومدن تو من به یک "مادر" تبدیل شده ام. اما مطمئنم با اولین تماسی که بین ما برقرار بشه، من یک آدم دیگه خواهم شد. آدمی که از این به بعد تو تمام حم و غم و فکر و نگرانیش خواهی بود در کنار بابای مهربونت.

پسرکم چمدانهایت رو زودتر ببند که وقت زیادی باقی نیست.


خوب...

علی رغم تمام آمادگی های ذهنی و فکری که این مدت برای انجام یک زایمان طبیعی پیدا کرده بودم، متاسفانه به توصیه دکترم مجبور به سزارین هستم.

دیروز برای آخرین بار رفتیم چکاپ و معاینه لگن.

معاینه لگن بر خلاف چیزی که شنیده بود درد چندانی نداشت. به قول دکترم تو اگر این درد رو نتونی تحمل کنی پس درد طبیعی رو چه میکنی !

پسملک ما هنوز ( با اینکه 3 روز بیشتر به ورودش به هفته 40 یاقی نمونده) به داخل کانال زایمان نزول نکرده. اون بالا برای خودش جا خوش کرده. استیشن 3- داره و شاید تا آخر هفته 40 هم هوس نکنه سرش رو داخل وارد کنه.

از اینا گذشته معاینه لگن معمولی بود. یعنی دکتر اعتقاد داشت که میشه بچه رو طبیعی دنیا آورد اما زایمان سختی خواهد بود و ممکنه سر بچه داخل کانال گیر کنه و مجبور به استفاده از وکیوم بشن. البته من با وکیوم مشکلی ندارم اما از شنیدن لفظ زایمان سخت میترسم.

این شد که دکتر بلافاصله بعد از معاینه تاریخ سزارین رو شنبه 10 اسفند تعیین کرد و من و همسری رو یک جورایی توی شوک فرو برد.

وقتی دکتر داشت تند و تند نامه بستری شدن و معرفی نامه بیمه تکمیلی رو مینوشت باز باورم نمیشد که به همین زودی انتظارم به سر اومده.

بعد از ویزیت دکتر راهی طبقه 4 شدیم تا با دکتر بیهوشی مشورت کنیم.

دکتر بیهوشی هم یک مقدار سابقه بیماری و بستری شدن و دارو از من گرفت و ازم پرسید تمایلت به اپیدورال است یا بیهوشی. وقتی گفتم تصمیم نگرفتم تعجب کرد.

گفتم دوست دارم لحظه تولد پسرم رو ببینم اما با شناختی که از خودم دارم جو اتاق عمل ممکنه منو بگیره. کمااینکه هنوز هیچی نشده استرس دارم. پیشنهاد کرد که با این حساب پس بهتره بیهوش بشم . کل عمل 1 ساعت و نیم بیشتر طول نمیکشه و اینجوری بهتر خواهد بود.

یکسری فرم و کاغذ رو پر کرد . اونها رو داد به من که شنبه همراه سایر مدارک ببرم بیمارستان. دیروز از بخش نوزادان صدای گریه نوزادان تازه متولد شده می اومد که پرستارها با چرخ اونها رو میبرند و تحویل خانواده میدادند . خیلی صحنه قشنگی بود.

امروز همسری رفت و دقیقه نود موفق به گرفتن معرفی نامه بیمه تکمیلیمون برای بیمارستان شد.

من هم موندم خونه و کارای عقب افتاده مثل خونه تکونی و اتوکردن لباسها رو انجام دادم.

فردا هم باید یکسری وسایل بچه رو منتقل کنیم خونه مامان اینا.

شنبه ساعت 6:30 صبح باید بیمارستان باشم. احتمالا طرفای ظهر اگه خدا بخواد دیگه پسرکمون پیشمونه.

2 شب بیمارستان بستری میکنه و اگر مشکلی نباشه ایشالا 2شنبه مرخص میشیم.

همین که حالم بهتر شد میام و خبر تولد نی نی مون رو اینجا میذارم.

پس تا بعد

:-*


تاريخ پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 16:2 نويسنده شیر کوچولو |