ادامه مطلب
تاريخ چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 11:40 نويسنده شیر کوچولو |


ادامه مطلب
تاريخ یکشنبه 1 تیر1393ساعت 12:19 نويسنده شیر کوچولو |


ادامه مطلب
تاريخ چهارشنبه 14 خرداد1393ساعت 11:5 نويسنده شیر کوچولو |


ادامه مطلب
تاريخ یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 15:54 نويسنده شیر کوچولو |

خیلی سعی میکنم بیشتر وقت بذارم برای نوشتن از این روزای 3 نفره مون. اما آدرین عسلی اصلا فرصت بهم نمیده. از صبح که بیدار میشم تا شب ساعت 11 که میخوابه تقریبا تمام وقت باهاش مشغلولم.

هرچی میگذره پسری بزرگتر میشه و شیرینی و شیری کاریاش بیشتر. الان دیگه قشنگ چهره های دور و برش رو میشناسه. گاهی " ما" "ما" میکنه و منظورش اینه که شیر میخواد. گاهی هم این "ما" کردنا رو به هم میچسبونه و باعث میشه دلمو خوش کنم که پسرک قند عسلکم توی 2 ماه و 3 هفتگیش مامانشو صدا میزنه.

خدا رو شکر با بزرگتر شدن آدرین دل دردهای کولیکیش کمتر و کمتر میشه. هنوزم گاهی شبها دل درد میگیره اما خیلی کمتر از قبل و زودتر از اون اوایل هم خوب میشه.

اما من هنوز رژیم سفت و سخت غذاییم رو دارم.  از لبنیات و حبوبات و هندوانه و خیلی از میوه های فصل و تخم مرغ و حتی سیب زمینی.

بی قراری های روزانه آدرین کوچولوی ما خدا رو شکر یکذره بهتر شده. گرچه هنوزم اون قدر شیطونه که شدیدا در برابر خواب روزانه مقاوت میکنه و کل چرتهای روزانه اش رو اگر جمع کنی شاید 2 ساعت هم نشه اما باز جای شکرش باقیه که شب رو خوب میخوابه.

عاشق اون چشمای مثل تیله اش ام. وقتی باهاش حرف میزنم و با اون چشما و لبای بانمکش بهم میخنده انگار دنیا رو توی وجودش برام خلاصه کردند. روز به روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقش میشم . انگار حس مادرانه من هم هر روز با بزرگ شدن آدرین تکامل پیدا میکنه و بزرگتر میشه.

پسری بیشتر از همیشه به من وابسته شده چون دیگه شیشه نمیگیره و منو یکجوریی خونه نشین کرده. اون اوایل شیرم رو میدوشیدم و عادتش داده بودم گاهی از شیشه شیر بخوره اما یک مدت کوتاه 1 هفته ای که ای کارو نکردم از عادت افتاد و حالا اصلا قبولش نمیکنه. اینه که من بدون پسری تقریبا هیچ جا نمیرم یا اگرم برم سعی میکنم 1 ساعته برگردم.

این اواخر نصف شبها برای شیر خوردن کمتر بیدار میشه و ترجیح میده بخوابه اما من دلم نمیاد شبها گشنه بمونه و خودم 1-2 بار بدون بیدار کردن بهش شیر میدم. آدرین تقریبا از 10 روزگی به بعد شب و روز رو تشخیص داد و دیگه شبها تخت میگرفت میخوابید و خودش نعمت بزرگیه.

بازی رو خیلی دوست داره. منم سعی میکنم هر روز که میگذره متناسب سنش باهاش بازی های جدید بکنم. یک جعبه کادویی برمیدارم توش یکسری خورده ریز میریزم از قاشق چنگال تا کتاب و گل و تلفن. هر بار یکیشون رو درمیارم طرز کارش رو نشونش میدم و اسمش رو تکرار میکنم.

براش مدام شعر میخونم و توی شعرا اسم خودش رو زیاد تکرار میکنم تا یاد بگیره.

بهش زیاد عکس نشون میدم. خیلی عکس دوست داره. کلا به دیدن چهره ها علاقه نشون میده. من هم مدام عکس های مختلف از اعضای خونواده قدیم و جدید و خودش رو نشونش میدم.

از اینترنت هم چندتایی کلیپ موزیک کارتونی خارجی دانلود کردم و بعضی وقتا که از دیدن بی بی انیشتین ها خسته میشه اونا رو نشونش میدم. وقتی چیزی براش آشنا باشه با "اووو" "اووو" کردن ذوقش رو به اون چیز نشون میده.

کلا سروکله زدن با این کوچولوهای شیطون باهوش یک جور فانه. اما یه وقتایی که خودت داری از خواب میمیری و احتیاج داری حتی 5 دقیقه هم شده چشم روی هم بذاری اما اون سخت در برابر خوابیدن مقاومت میکنه که هیچ، تازه گریه زاری هم سر میده که منو بغل کن بگردون خیلی سخته بتونی چشماتو باز نگه داری .

نمونه اش الان. ساعت 3 بعد از ظهره. در حالیکه همه داریم از شدت خواب میمیریم و هلاک میشیم ، پسری هوس گشت و گذار به سرش زده و با اینکه از خواب چشماش سرخ شده اصلا نمیخوابه.

ادامه مطلب هم یکی دوتا عکس از آدرین عسلیمونه.

"عکسها رو آخر  هفته حذف میکنم ."

عکسها حذف شد

 


ادامه مطلب
تاريخ دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 16:3 نويسنده شیر کوچولو |