X
تبلیغات
عاشقانه های من و مستر نفس

من خدا رو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم.



ادامه مطلب
تاريخ دوشنبه 11 فروردین1393ساعت 14:47 نويسنده شیر کوچولو |



ادامه مطلب
تاريخ جمعه 16 اسفند1392ساعت 14:46 نويسنده شیر کوچولو |

سلام

از بیمارستان دارم اپدیت میکنم. الان ادرین کوچولو پهلومه شیرش رو خورده و حسابی خوابیده.

فقط اومدم بگم حال هر دوی ما خوبه خدا رو شکر.

از لطف همه دوستای عزیزم که به فکر ما بودند ممنون

تاريخ شنبه 10 اسفند1392ساعت 18:30 نويسنده شیر کوچولو |

شمارش معکوس روزهای رسیدن به تو ، دیدن و بغل کردنت کم کم به شمارش ساعات رسیده عزیزکم.

کمتر از 43 ساعت به دیدار ما باقیه. حس آدمی رو دارم که شنبه یک قرار ملاقات مهم داره و مثل هاج و واج ها مدام چک میکنه که همه چیز برای رسیدن مهمونش که قراره میزبان هم بشه آماده باشه.

حس خاصیه .

شایددر تمام این 9 ماه تا قبل از قطعی شدن روز زایمان با اینکه باور داشتم روزی میبینمت، اما هیچ وقت چنین حس خاصی نداشتم. این ساعتهای آخر تک تک لگدهایت رو با تمام وجود حس میکنم و مشتاقانه منتظرم ببینم این پسرک شیطونی که یک لحظه اروم و قرار نداره چه شکلیه .

عزیزم:

دیگه چیزی نمونده که از اون جای تنگ و تاریک و گرم بیرون بیای و پا به این دنیای بزرگ و روشن و وسیع بذاری. خودت شاید ندونی اما اینجا همه مشتاقانه انتظارت رو میکشند.

عمه هایت که قراره برای اولین بار حس عمه شدن رو تجربه کنند. خاله و عمو و دائیت هم همین طور . همه برای بار اول که این حس عجیب رو تجربه میکنند. 

شنبه تمام برنامه های کاری برای اومدن تو تغییر کرده . تمام کسانی که تورو از ته دل دوست دارند قراره لحظه ورودت بیمارستان باشند. اینجا همه چیز برای آمدن تو اماده است.

تو هم برای آمدن  آماده هستی عزیزکم؟

هنوز باور نکردم که با اومدن تو من به یک "مادر" تبدیل شده ام. اما مطمئنم با اولین تماسی که بین ما برقرار بشه، من یک آدم دیگه خواهم شد. آدمی که از این به بعد تو تمام حم و غم و فکر و نگرانیش خواهی بود در کنار بابای مهربونت.

پسرکم چمدانهایت رو زودتر ببند که وقت زیادی باقی نیست.


خوب...

علی رغم تمام آمادگی های ذهنی و فکری که این مدت برای انجام یک زایمان طبیعی پیدا کرده بودم، متاسفانه به توصیه دکترم مجبور به سزارین هستم.

دیروز برای آخرین بار رفتیم چکاپ و معاینه لگن.

معاینه لگن بر خلاف چیزی که شنیده بود درد چندانی نداشت. به قول دکترم تو اگر این درد رو نتونی تحمل کنی پس درد طبیعی رو چه میکنی !

پسملک ما هنوز ( با اینکه 3 روز بیشتر به ورودش به هفته 40 یاقی نمونده) به داخل کانال زایمان نزول نکرده. اون بالا برای خودش جا خوش کرده. استیشن 3- داره و شاید تا آخر هفته 40 هم هوس نکنه سرش رو داخل وارد کنه.

از اینا گذشته معاینه لگن معمولی بود. یعنی دکتر اعتقاد داشت که میشه بچه رو طبیعی دنیا آورد اما زایمان سختی خواهد بود و ممکنه سر بچه داخل کانال گیر کنه و مجبور به استفاده از وکیوم بشن. البته من با وکیوم مشکلی ندارم اما از شنیدن لفظ زایمان سخت میترسم.

این شد که دکتر بلافاصله بعد از معاینه تاریخ سزارین رو شنبه 10 اسفند تعیین کرد و من و همسری رو یک جورایی توی شوک فرو برد.

وقتی دکتر داشت تند و تند نامه بستری شدن و معرفی نامه بیمه تکمیلی رو مینوشت باز باورم نمیشد که به همین زودی انتظارم به سر اومده.

بعد از ویزیت دکتر راهی طبقه 4 شدیم تا با دکتر بیهوشی مشورت کنیم.

دکتر بیهوشی هم یک مقدار سابقه بیماری و بستری شدن و دارو از من گرفت و ازم پرسید تمایلت به اپیدورال است یا بیهوشی. وقتی گفتم تصمیم نگرفتم تعجب کرد.

گفتم دوست دارم لحظه تولد پسرم رو ببینم اما با شناختی که از خودم دارم جو اتاق عمل ممکنه منو بگیره. کمااینکه هنوز هیچی نشده استرس دارم. پیشنهاد کرد که با این حساب پس بهتره بیهوش بشم . کل عمل 1 ساعت و نیم بیشتر طول نمیکشه و اینجوری بهتر خواهد بود.

یکسری فرم و کاغذ رو پر کرد . اونها رو داد به من که شنبه همراه سایر مدارک ببرم بیمارستان. دیروز از بخش نوزادان صدای گریه نوزادان تازه متولد شده می اومد که پرستارها با چرخ اونها رو میبرند و تحویل خانواده میدادند . خیلی صحنه قشنگی بود.

امروز همسری رفت و دقیقه نود موفق به گرفتن معرفی نامه بیمه تکمیلیمون برای بیمارستان شد.

من هم موندم خونه و کارای عقب افتاده مثل خونه تکونی و اتوکردن لباسها رو انجام دادم.

فردا هم باید یکسری وسایل بچه رو منتقل کنیم خونه مامان اینا.

شنبه ساعت 6:30 صبح باید بیمارستان باشم. احتمالا طرفای ظهر اگه خدا بخواد دیگه پسرکمون پیشمونه.

2 شب بیمارستان بستری میکنه و اگر مشکلی نباشه ایشالا 2شنبه مرخص میشیم.

همین که حالم بهتر شد میام و خبر تولد نی نی مون رو اینجا میذارم.

پس تا بعد

:-*


تاريخ پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 16:2 نويسنده شیر کوچولو |



ادامه مطلب
تاريخ سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 14:28 نويسنده شیر کوچولو |