X
تبلیغات
عاشقانه های من و مستر نفس

من خدا رو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم.

صد دفعه هر دفعه من زدم عربده
دختر تو سروری سرتری از همه
گفتی سردمه قلبمو پس نده مسخره
خواستن و داشتنت حالا شده مسئله

کمتر کردی منو تو درکم
کم کم کلم نکنی تو شکم
که می خوای با من بمونی یا بکنی ترکم
هه هه نخورده زمین هنوز فکم

من با تو هستمو با تو این دنیا رو عشقه
مثل فرشته ای با تو این دنیا بهشته
جون می دم واسه یه لحظه عاشقی با تو
آتیش می گیرم وقتی می بینم من اون چشماتو

یالا یالا پاشو بیا پیشم
اگه نباشی دیوونه می شم

دیگه دیره قلبم می گه
انگار بازم دارم عاشق می شم

بر فرض اصلا خرتم رسما
دست رو دست نذار بگیر سری دستم
اصلا ترسم نداره یه درصد
پس من رسما شدم مترسک

دختر نکن کاری بگیرم حالی در حالی
که دوست داری باهام باشی تنهایی
تو یه جایی که نداره هیچ در و پیکری
بگو ببینم تو با کیا می پری؟

آروم می شم وقتی دستای تو تو دستامه
عاشقتر می شم وقتی نگات توی نگامه
می میرم بدون برق چشمای سیاهت
با هر جمله می خوام بگم عزیزم من می خوامت

یالا یالا پاشو بیا پیشم
اگه نباشی دیوونه می شم

دیگه دیره قلبم می گه
انگار بازم دارم عاشق می شم

یالا یالا یالا…
یالا یالا پاشو بیا پیشم
اگه نباشی دیوونه می شم

دیگه دیره قلبم می گه
انگار بازم دارم عاشق می شم......نه.....هر لحظه دارم بیشتر عاشقت میشم هانی جونمممممم

تاريخ چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 12:29 نويسنده شیر کوچولو |

امروز نفسی جونم بهم گفت که دوست نداره من اونو با وبلاگمون قسمت کنم. میگفت میخواهم هر اتفاقی که برات روزانه می افته اول به خودم بگی  بعدا توی وبلاگ بنویسی .

آخه من ماجرای بحث دیروزم با آقای رئیس را بهش نگفته بودم. فکر کردم چیز مهمی نیست . من و رئیس همیشه موقع تعریف یک پروژه جدید با هم به مشکل می خوریم و تا الانم هیچ راه حلی براش تعریف نشده. از یک طرف هم نمی خواستم این وبلاگ براش تکراری باشه و دوست داشتم هر روز صبح واسه خوند اون پر از شور و اشتیاق باشه.

الان که بهش فکر میکنم و خودمو جای نفسی می گذارم میبینم راست میگه. اگه منم بودم دوست داشتم قبل از خوندن وبلاگمون از همه چیز مطلع شده باشم. وگرنه این بلاگ نقش یک رقیب را بین ما بازی خواهد کرد که اصلا دوست ندارم.

باشه هانی جونم قول میدهم کاری کنم که از این به بعد وبلاگمون بهت حسودیش بشه شدیدا. قبوله؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 حل شد، به همین راحتی.

 بعضی وقت ها مسائلی توی زندگی آدم پیش میان که اگر خودمون را جای طرف مقابل بگذاریم و بتونیم حسش را از نزدیک لمس کنیم به راحتی میتونیم برطرفش کنیم. اما اگر برعکس روی نظر خودمون پافشاری کنیم و بخواهیم به طرف مقابل ثابت کنیم که حرف حرف منه اون وقت اون مساله بسیار ساده به یک بحران تبدیل میشه.

نمونه اش اگر من روی نظرم که دوست دارم این وبلاگ برای نفسی همیشه تازه و نو باشه اصرار بورزم و باز بعضی چیزا رو بهش نگم تا خودش اینجا بخونه، کم کم تحملش تموم میشه او هم عمل مقابله به مثل را انجام میده. یعنی اتفاقات روزمره اش را به من نمیگه تا بعدا خودم اینجا بخونم.

مطمئنم که هیچ زنی دوست نداره همسرش چیزی را ازش پنهون کنه . همه زنها دوست دارن اولین کسی باشن که همسرشون باهاش درددل میکنه.

دوستی داشتم که همیشه گله میکرد از اینکه شوهرش هر روز صبح قبل از سر کار رفتن و هر روز غروب بعد از برگشتن، گوشی تلفن را برمیداره و به مامان عزیزش زنگ میزنه تا وقایع اتفاقیه را براش تعریف کنه. اونم مدام حرص می خورد که چرا همسرم منو سنگ صبورش نمیدونه . این اواخر اونم روشی مشابه پیش گرفته بود و حرفهاش را به همسرش نمیزد . این مساله باعث شده بود سردی خاصی در روابط بین اونها حکمفرما بشه و کم کم کار به جاهای باریک مثل " عدم تفاهم با همدیگه" و " ما همو درک نمیکنیم" و " ما برای هم ساخته نشدیم" و اینا بکشه. امان از بعضی لجبازیها که زندگی مشترک را شوخی شوخی تا مرز از هم پاشیدن پیش میبره.

دیروز یه فروم پیدا کردم مخصوص عروس خانم های گل که بیان راجع به مراسمشون با هم گفتمان کنن. شامل آرایشگاه و مزون و تالار و جهزیه تا مادر زن سلام و ماه عسل و خلاصه همه چیز. 1224 صفحه است و با سرعت فزاینده ای در حال رشده. اما بدجور معتادم کرده کلی اطلاعات از توش کسب کردم تا خودم برم و از نزدیک همه اون تجربیات را با چشمم ببینم.

اینم جزو اون سایت هایی که اگه جدی بگیریش استرس بدی بهت وارد میکنه. درست مثل applyabroad.org که موقع apply کردنم خیلی ازش استفاده میکردم اما در عین حال هم این قدر شایعه پردازی توش زیاد بود که هر سری لاگ این میکردم کلی فشار خونم میرفت بالا.

چند تا آرایشگاه پیدا کردم که تصمیم دارم از هفته دیگه هر5شنبه برم یکیشون را ببینم. اگه اونایی که قیمت های نجومی بالای 1 میلیون دارن را حذف کنیم تعداد آرایشگاههای خوب و معروفی که سابقه خوبی توی درست کردن عروس دارن به تعداد انگشت های 2 تا دست هم نمیرسه.

فعلا چندتاشون مثل گل (یوسف آباد و جردن)، ستاره ها (زعفرانیه)، صوفی (هروی) و عروس پایتخت ( میرداماد) را نشان کردم که تا قبل از نامزی حتما یه سری بزنم. بعضی از این آرایشگاهها تخصصشون گریم و رفع نقص های صورته و آرایش آنچنانی روی عروس انجام نمیدن مثل زیبانگار (میدان هروی) که گذاشتم آخر سر ببینمش.

نفسی آرایش غلیظ را دوست نداره، خود منم همین طورم اما عروسی فرق میکنه. آدم توی عروسی خودش باید از زیبایی توی چشم باشه. نه این قدر مات و محو آرایش کنه که بی روح و کسل به نظر بیاد و نه این قدر بتون کاری کنه که شبیه هیولا بشه. همیشه میانه روی بهترین شیوه است.

بیتا رو راضی کردم امشب واسه عروسی دوستش بره "گل" شینیون کنه. ازش خواستم آلبوم نامزدیشم ببینه و خوب فوکوس کنه. الان هی تند تند ساعت را گاه میکنم که زودتر برم خانه ببینم چه شکلی شده.

واسه همین اصلا هواسم به کار نیست. نفسی میگه شما زنها هم دنیایی دارینا. آره والا. ما هم دلمون به این چبزا خوشه هانی.

خوب، یک کم مشکل هست اما قشنگه. برنامه ریزی کردن واسه زیبا شدن در مهمترین شب زندگی هیچ وقت آدم را خسته نمیکنه. خدا کنه همون قدر که واسه یک شروع خاطره انگیز و زیبا برنامه ریزی میکنیم برای حفظ این زیبایی و قشنگی توی زندگی مشترکمون هم از هیچ تلاشی فروگذار نکنیم .

تاريخ سه شنبه 29 تیر1389ساعت 17:30 نويسنده شیر کوچولو |