عاشقانه های من و مستر نفس
من خدا رو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم.
کمتر کردی منو تو درکم من با تو هستمو با تو این
دنیا رو عشقه یالا یالا پاشو بیا پیشم دیگه دیره قلبم می گه بر فرض اصلا خرتم رسما دختر نکن کاری بگیرم حالی
در حالی آروم می شم وقتی دستای تو
تو دستامه یالا یالا پاشو بیا پیشم دیگه دیره قلبم می گه یالا یالا یالا… دیگه دیره قلبم می گه امروز نفسی جونم بهم گفت که دوست نداره من اونو با وبلاگمون
قسمت کنم. میگفت میخواهم هر اتفاقی که برات روزانه می افته اول به خودم بگی بعدا توی وبلاگ بنویسی . آخه من ماجرای بحث دیروزم با آقای رئیس را بهش نگفته بودم.
فکر کردم چیز مهمی نیست . من و رئیس همیشه موقع تعریف یک پروژه جدید با هم به مشکل
می خوریم و تا الانم هیچ راه حلی براش تعریف نشده. از یک طرف هم نمی خواستم این
وبلاگ براش تکراری باشه و دوست داشتم هر روز صبح واسه خوند اون پر از شور و اشتیاق
باشه. الان که بهش فکر میکنم و خودمو جای نفسی می گذارم میبینم
راست میگه. اگه منم بودم دوست داشتم قبل از خوندن وبلاگمون از همه چیز مطلع شده
باشم. وگرنه این بلاگ نقش یک رقیب را بین ما بازی خواهد کرد که اصلا دوست ندارم. باشه هانی جونم قول میدهم کاری کنم که از این به بعد
وبلاگمون بهت حسودیش بشه شدیدا. قبوله؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حل شد، به همین
راحتی. بعضی وقت ها مسائلی
توی زندگی آدم پیش میان که اگر خودمون را جای طرف مقابل بگذاریم و بتونیم حسش را
از نزدیک لمس کنیم به راحتی میتونیم برطرفش کنیم. اما اگر برعکس روی نظر خودمون
پافشاری کنیم و بخواهیم به طرف مقابل ثابت کنیم که حرف حرف منه اون وقت اون مساله
بسیار ساده به یک بحران تبدیل میشه. نمونه اش اگر من روی نظرم که دوست دارم این وبلاگ برای نفسی
همیشه تازه و نو باشه اصرار بورزم و باز بعضی چیزا رو بهش نگم تا خودش اینجا
بخونه، کم کم تحملش تموم میشه او هم عمل مقابله به مثل را انجام میده. یعنی
اتفاقات روزمره اش را به من نمیگه تا بعدا خودم اینجا بخونم. مطمئنم که هیچ زنی دوست نداره همسرش چیزی را ازش پنهون کنه
. همه زنها دوست دارن اولین کسی باشن که همسرشون باهاش درددل میکنه. دوستی داشتم که همیشه گله میکرد از اینکه شوهرش هر روز صبح
قبل از سر کار رفتن و هر روز غروب بعد از برگشتن، گوشی تلفن را برمیداره و به
مامان عزیزش زنگ میزنه تا وقایع اتفاقیه را براش تعریف کنه. اونم مدام حرص می خورد
که چرا همسرم منو سنگ صبورش نمیدونه . این اواخر اونم روشی مشابه پیش گرفته بود و
حرفهاش را به همسرش نمیزد . این مساله باعث شده بود سردی خاصی در روابط بین اونها
حکمفرما بشه و کم کم کار به جاهای باریک مثل " عدم تفاهم با همدیگه" و
" ما همو درک نمیکنیم" و " ما برای هم ساخته نشدیم" و اینا
بکشه. امان از بعضی لجبازیها که زندگی مشترک را شوخی شوخی تا مرز از هم پاشیدن پیش
میبره. دیروز یه فروم پیدا کردم مخصوص عروس خانم های گل که بیان راجع به مراسمشون با
هم گفتمان کنن. شامل آرایشگاه و مزون و تالار و جهزیه تا مادر زن سلام و ماه عسل و
خلاصه همه چیز. 1224 صفحه است و با سرعت فزاینده ای در حال رشده. اما بدجور معتادم
کرده کلی اطلاعات از توش کسب کردم تا خودم برم و از نزدیک همه اون تجربیات را با
چشمم ببینم. اینم جزو اون سایت هایی که اگه جدی بگیریش استرس بدی بهت وارد میکنه. درست مثل
applyabroad.org که موقع apply کردنم خیلی ازش استفاده میکردم اما در عین حال هم این
قدر شایعه پردازی توش زیاد بود که هر سری لاگ این میکردم کلی فشار خونم میرفت بالا. چند تا آرایشگاه پیدا کردم که تصمیم دارم از هفته دیگه هر5شنبه برم یکیشون را
ببینم. اگه اونایی که قیمت های نجومی بالای 1 میلیون دارن را حذف کنیم تعداد
آرایشگاههای خوب و معروفی که سابقه خوبی توی درست کردن عروس دارن به تعداد انگشت
های 2 تا دست هم نمیرسه. فعلا چندتاشون مثل گل (یوسف آباد و جردن)، ستاره ها (زعفرانیه)، صوفی (هروی) و
عروس پایتخت ( میرداماد) را نشان کردم که تا قبل از نامزی حتما یه سری بزنم. بعضی
از این آرایشگاهها تخصصشون گریم و رفع نقص های صورته و آرایش آنچنانی روی عروس
انجام نمیدن مثل زیبانگار (میدان هروی) که گذاشتم آخر سر ببینمش. نفسی آرایش غلیظ را دوست نداره، خود منم همین طورم اما عروسی فرق میکنه. آدم
توی عروسی خودش باید از زیبایی توی چشم باشه. نه این قدر مات و محو آرایش کنه که
بی روح و کسل به نظر بیاد و نه این قدر بتون کاری کنه که شبیه هیولا بشه. همیشه
میانه روی بهترین شیوه است. بیتا رو راضی کردم امشب واسه عروسی دوستش بره "گل" شینیون کنه. ازش
خواستم آلبوم نامزدیشم ببینه و خوب فوکوس کنه. الان هی تند تند ساعت را گاه میکنم
که زودتر برم خانه ببینم چه شکلی شده. واسه همین اصلا هواسم به کار نیست. نفسی میگه شما زنها هم دنیایی دارینا. آره
والا. ما هم دلمون به این چبزا خوشه هانی. خوب، یک کم مشکل هست اما قشنگه. برنامه ریزی کردن واسه زیبا شدن در مهمترین شب
زندگی هیچ وقت آدم را خسته نمیکنه. خدا کنه همون قدر که واسه یک شروع خاطره انگیز
و زیبا برنامه ریزی میکنیم برای حفظ این زیبایی و قشنگی توی زندگی مشترکمون هم از
هیچ تلاشی فروگذار نکنیم . طبق معمول آمده بود هنوز پروژه قبلي تمام نشده، يك كار جديد تعريف كنه. هميشه همين طوره. وقتي غيبش مي زنه يعني نشسته اون گوشه موشه ها و داره كلي فكر ميكنه و يه چيزايي توي ذهنش مي سازه در حد خط خطي. جالب اينه كه مياد 2 ساعت هم راجع به اون خط خطي ها با آدم حرف ميزنه و انتظار هم داره كه بنده چيزايي را كه خود آقا هنوز براش جا نيفتاده براش جا بندازم و پياده سازي هم بكنم. نمي دونم از تنبليمه يا زرنگيم اما من معمولا كاري را كه بدونم عاقبت نداره و به سرانجام نميرسه اصلا شروع نميكنم. واسه همين طبق معمول بينمون بحث شد. اينهمه سر 2 تا پروژه قبلي سرش غر زدم و قول گرفتم ديگه از اين چيزا برايم تعريف نكنه اما امروز باز طبق معمول همون آش بود و همون كاسه. موندم از دستش چيكار كنم. امروز ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و حسابي باهاش بحثم شد. جالبه هميشه حق رو به من ميده اما فردا كه ميشه انگار نه انگار كه بين ما اصلا مكالمه اي رد و بدل شده. هميشه همين طوره تمام زحمت ها و سختي هاي كار با ماست و در نهايت وقتي پروژه به مرحله اي ميرسه كه ميشه تحويل داد اگه شما خبري ازش بشنويد ما هم مي شنويم. همچين غيب ميشه كه انگار هيچ وقت وجود نداشته در نهايت هم يك روز ميبيني كه چاپ شده و تنها اسمهايي كه توش نيست اسم توست و خواجه حافط شيراز. تجربه شخصي من نشان داده كه سازمانهاي دولتي به هيچ وجه ظرفيت پذيرش پروژه هاي تحقيقاتي را ندارند و فقط به كارهايي بها ميدن كه براشون سود زودبازده داشته باشه . اينكه بگي پروژه ات در مرحله، test literature review يا quality control است اصلا براشون تعريف شده نيست. فقط دنبال اينن كه يه چيزي بدي دستشون . سر ماه كه ميشه ميبيني از 1 اپراتور ساده هم كمتر راندمان گرفتي. اين باعث شده جز در مواردي كه علاقه مندي شخصيم اقتضا ميكنه ديگه دنبال انجام پروژه هاي تحقيقاتي شركت نباشم. يك مدتيه كار تكراري اينجا كسلم كرده. دوست دارم 2،3 هفته اي برم مسافرت يه جاي دور و خنك. كاش همكار نفسي عروسيش نبود و اون مجبور نبود به جاي همكارش تا دير وقت وايسته وگرنه ورش مي داشتيم 4 تايي با مامان شير و بابا شير مي رفتيم بيشه اوليا. ولايت خودمون. اااااااااااا شمال رو ميگم. آي اين هواي ولايت روح منو تازه ميكنه، آي اون غروب درياي ولايت آرومم ميكنه. آآآآآآآآآآي. اما حيف . اگه نفسي نياد منم نميرم. اونجوري اصلا حال نميده. بي نفسي هرگز. اصرار نكن هاني راه نداره. ، وقت بسيار است قولش را بهم بده كه سر يك فرصت مناسب ديگه 4تايي بريم باشه؟ امروز بالاخره من و نفسی وقت کردیم بریم عکسایی که 5شنبه توی آتلیه گرفته
بودیم را ببینیم. حدود 40 تایی عکس میشد. 1 ساعتی طول کشید تا همشونو خوب برانداز
کردیم و از بینشون 11 تا رو واسه خودمون و 2تا خانواده جدا کردیم. همون طور که از
اول هم توقعش میرفت عکسای آخر که با لباس اسپرت انداخته بودیم خیلی بهتر شده
بودند. اون اواخر کم کم یخ دوتاییمون باز شده بود و مدام می خندیدیم و ژستامون
دیگه مصنوعی نبودن. به نفسی گفتم انگار لباس اسپرت بیشتر به ما 2تا میاد. اونم گفت
واسه اینه که لباسای اسپرت را گذاشتیم آخر سر. بعضی عکسامون واقعا خنده دار بودن. خانم عکاس از یکی از ژست های ما 3تا دونه
عکس انداخته بود که به نوبت تو هرکدومشون یکیمون پلک زده بودیم. نامرد اگه
یه ذره اختلاف فاز می داد این طوری نمیشد. اتفاقا عکس قشنگی هم بود. توی بعضی عکسا از ما خواسته بود که به همدیگه نگاه کنیم و این باعث شده بود که
صورتامون ناقص بیفته يا سايه دار بشه. خلاصه که در نهایت با دقت فراوون تونستیم چندتا عکس خوب را
جدا کنیم. كلي هم تجربه پيدا كرديم . چیه مگه؟ خوب بار اولمون بود. قول میدم دفعات بعدی بزنیم رو دست ژست هاي
برد پیت و آنجلینا جولی . نمیدونم چرا ما ایرانی ها توی همه چیز باید مقابل اروپاییها قرار داشته باشیم. اینجا توی ایران از اونجایی که انواع و اقسام وسایل تفریح و وقت گذرونی و هیجان واسه آدم فراهمه خیلی وقته هوس یک هیجان درست و حسابی به سرم زده. واقعا برای کشوری مثل ایران که ادعای پیشرفت و توسعه اش میشه شرم آوره که شهر بازی اش اون قدر داغون باشد. محیط پارک به هیچ وجه مناسب خانواده نیست و من و نفسی توی اون 2و3 ساعت فقط خودمان شاهد 2 تا دعوا در حد خون و خون ریزی بودیم. متاسفانه جو اونجا طوریه که اگر فقط یک بار به اتفاق خانواده برای وقت گذرونی تشریف ببرید دیگر هرگز هوس هیجان و هیجان زده شدن به سرتون نمیزنه. اون شهر بازی توهین مستقیم به شعور مردمه. یکی نیست به مسئولین بگه مگه ما آدم نیستیم؟ مگه ما جوون نیستیم؟ مگه ما شور و حرارت نداریم؟ میشه بفرمایید این همه شور و هیجان و نشاط جوانی را کجا تخلیه کنیم؟ پای تلویزیون ؟ فارسی وان؟ پارکها؟ کافی شاپ ؟ مسافرت های مجردی به شمال؟ جمع کردن دوستان در منزل و ...... کجا؟ 5 روز هفته روزی 8 ساعت توی محیط کسل کننده و فسیل ادارات دولتی کار میکنی فکر میکند زن آفریده شده که در خدمت مرد باشه. برادر و برادرانی که به خود اجازه می دهند به واسطه حکم شرعی که شغلشان براشون فراهم کرده ریزترین جزئیات اندام همکاران زن را دید بزنند کمی آهسته تر. به کجا شنین شتابان؟ این ره که تو میروی به ترکستان است. صورت مساله را پاک کردن دوای درد ما نیست. در یک کشور خارجی روز اول هفته آغازگر سرزندگی و شادابی است. اما در ایران. شنبه اول وقت به هرکی سلام میدی به زور دهان مبارک را باز میکند تا جواب بده انگار تمام دیشب را نخوابیده. چشهما ورم کرده است و همه خسته تر از همیشه پشت میز کار مشغول چرت زدن واقعا روز تعطیل یک ایرونی چطور سپری میشه؟ خوابیدن تا لنگ ظهر، دوش گرفتن، صرف ناهار، چرت بعد از ناهار، وقت گذرونی با TV ، سر و کله زدن با خانواده و در نهایت رختخواب! چطور از همچین کارمندی انتظار میره در حالیکه هنوز کسالت یک هفته کار و سختی توی وجودش باقی مونده هفته پر نشاطی را آغاز کند. این کارمند کجا می تواند کمی تفریح سالم داشته باشد؟ هیجان زده بشه و انرژی های مازادش را تخلیه کند؟ گاهی فکر میکنم چه راحت جوونی مان را باختیم وداریم میبازیم. جوونی که یک روز به ازای ثانیه به ثانیه از دست رفته اش افسوس میخوریم و خودمان را سرزنش میکنیم. راستی چرا ما ایرانیها با همه فرق داریم؟ چرا همه چیز اینجا برعکسه؟ زیبایی، تحصیلات، به روز بودن، صداقت، درستی و پاکی همه جای دنیا ارزش محسوب میشه درحالیکه اینجا پشیزی ارزش ندارد. اینجا هرچی زشت تر، بی سوادتر، ریاکارتر، دودوزه بازتر و مجیزگوتر باشی آینده موفق تری از آن تو خواهد بود. دلم واقعا برای ایرانم میسوزه. ایرانی که چه آسون باختیمش و حالا تاوانش را با باختن جوونیمون پس میدیم. سنگینی این حرفها روی دلم مونده بود. الان کمی احساس سبکی میکنم.
دختر تو سروری سرتری از همه
گفتی سردمه قلبمو پس نده مسخره
خواستن و داشتنت حالا شده مسئله
کم کم کلم نکنی تو شکم
که می خوای با من بمونی یا بکنی ترکم
هه هه نخورده زمین هنوز فکم
مثل فرشته ای با تو این دنیا بهشته
جون می دم واسه یه لحظه عاشقی با تو
آتیش می گیرم وقتی می بینم من اون چشماتو
اگه نباشی دیوونه می شم
انگار بازم دارم عاشق می شم
دست رو دست نذار بگیر سری دستم
اصلا ترسم نداره یه درصد
پس من رسما شدم مترسک
که دوست داری باهام باشی تنهایی
تو یه جایی که نداره هیچ در و پیکری
بگو ببینم تو با کیا می پری؟
عاشقتر می شم وقتی نگات توی نگامه
می میرم بدون برق چشمای سیاهت
با هر جمله می خوام بگم عزیزم من می خوامت
اگه نباشی دیوونه می شم
انگار بازم دارم عاشق می شم
یالا یالا پاشو بیا پیشم
اگه نباشی دیوونه می شم
انگار بازم دارم عاشق می شم......نه.....هر لحظه دارم بیشتر عاشقت میشم هانی جونمممممم
روزهای تعطیل مستاصل می مونی که به کدامشون برسی یا چطو ربرنامه ریزی کنی تا از هیچ کدوم جا نمونی!
یک چیزی تو مایه های ترن هوایی غربی ها که حتی دیدن عکساش هم برق از سر آدم میپرونه. آخرین باری که این حس بهم دست داد عید امسال بود که به نفسی پیشنهاد دادم بریم پارک ارم .
اکثر وسایل بازی اش یا زنگ زده و قدیمی شده اند یا اینکه به درد رده سنی از الف-ج میخوره. بعضیاشم که شامل هر دوتا میشه و من نمیدونم مردم به چه اعتباری بچه های طفلکی را سوارشون می کنند.![]()
بدون کوچکترین دلخوشی. صبح که از خواب پا میشی تا بری سر کار جرات نداری خودت را توی آینه اتاقت نگاه کنی که مبادا هوسی به سرت بزنه آرایشکی کنی و با دلی خوش از خونه بیرون بزنی. توی اداره مجبوری قیافه برج الزهرمار صد نفر (!!!!!!!) را تحمل کنی و هواست باشد یه وقت گزک دستشون ندی که مبادا پروندت فردا روی میز حراست بهت دهن کجی کنه. خودت را با کامپیوترت و هزار جزوه و ورق اضافی سرگرم میکنی و حتی ناهارت را با میز کارت شریک میشی که مبادا توی رستوران سازمان یکی از خواهران کماندو ببینتت که ای دل غافل فلانی از دیروز خوشگل تر میزنه،
چنان حالی ازش بگیرم که دیگه هوس رنگ و لعاب دادن صورت به ذهن مبارکش خطور نکند. خواهر بیچاره!
زن آفریده شده تا هروقت مردش اراده میکند خودش را خوشگل کند و در اختیار او بگذارد و بعد از آن برای در امان ماندن از نگاههای هرزه بعضی مردان ناپاک خودش را به کریه ترین شکل ممکن دربیارد تا کسی جرات نکند به او حتی نگاه کند. این جور زنها هیچ وقت مزه واقعی لطافت و ظرافت زنانگی را نکشیده اند و چون خودشون به دست خود محروم از این نعمت الهی شده اند تمام توانشان را به کار میگیرند تا زنان دیگر را هم از این نعمت محروم کنند. در حالیکه که خودشان هرزگی و ناپاکی را در کنج خلوتشان با مردان به اوج رسانده اند. داستان اخراج همزمان یکی از خواهران اطلاعاتی ما با برادر همکارش که در جاده شمال دستگیر شدند امروز مو را به تنم راست کرد.
و اون رو فاقد کفایت لازم برای کار کردن در ادارات دولتی تلقی کنند اما خودشون بدون هیچ گونه مهاری اسب بی حیاگری را روی اندام زنان نا محرم بتازونند.
به همکارا نگاه میکنی همه را سرحال و سرشار از شادابی و نشاط میبینی. چون 2 روز آخر هفته را به بهترین نحو ممکن گذروندن. انرژی مازادشون را تخلیه کردند و حالا سرشار از انرژی مثبت آماده هستند برای یک هفته کار و تلاش.
. ![]()
| [-Design-] |

