X
تبلیغات
عاشقانه های من و مستر نفس - خاطرات عروسی

من خدا رو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم.

عروسی ما هم تموم شد و الان من اینجام با یک دنیا خاطره ریز و درشت قشنگ که می خواهم واسه همیشه جاودانه شون کنم.

شب عروسی همیشه عجیب ترین شب زندگی آدمه. خودت هم نمیفهمی حس واقعیت چیه. از یک طرف خوشحالی که از فردا با اونی که برای داشتنش کلی زحمت کشیدی و تلاشها کردی میری زیر یک سقف و از یک طرف دلتنگ میشی که میبینی دیگه جدی جدی بزرگ شدی و داری میشی ستون یک خانواده ی واقعی. من که یادم نمیاد شب عروسی بیشتر از ۴ ساعت خوابیده باشم. سرما هم که خورده بودم شده بودم نور علی نور. هر موقع شب که از شدت استرس از خواب می پریدم با خودم میگفتم یعنی فردا همه چیز به خیر و خوشی برگزار میشه؟ یعنی فردا همین موقع همه چیز تموم شده و ما توی خونه خودمون هستیم؟

صبح روز عروسی ساعت  ۷ از خواب پا شدم. این قدر حالم بد بود که موقع بیدار شدن سرگیجه گرفتم و دوباره نشستم توی رختخواب. استرس وحشتناکی همه وجودم رو گرفته بود و نمیذاشت حتی از جایم پا شم یا لقمه از گلویم پایین بره. خواهرم رو بیدار کردم بهم یک آمپول دگزا زد که خداییش ۷-۸ ساعتی منو سرپا نگه داشت.

ساعت تقریبا ۸ بود که با مامان راهی آرایشگاه شدیم. قرار نبود مامان با من همراه شه اما چون حالم به شدت بد بود مامان تنها رهایم نکرد و با من اومد. نفسی بهم زنگ زد که در چه حالی. منم برای اینکه نگرانش نکنم گفتم حالم خوبه خوبه و دارم میرم سمت آرایشگاه. نفسی هم داشت میرفت ماشین رو بده گلفروشی.

آرایشگر من اون روز ۶ تا عروس داشت که متاسفانه نامردی کرد و منو گذاشت عروس آخر و باعث شد دیر به مجلسمون برسیم. از این کارش واقعا ناراحتم. کاش یک ذره انصاف حالیشون بود و میفهمیدند درست نیست ۶-۷ تا عروس توو یک روز رزرو کنند. ناسلامتی خدا تومان پول میگیرند اما باز هم حرص میزنند و دست رد به سینه هیچ کدوم از عروسها نمیزنند.

ما از صبح ساعت ۸ که رفتیم آرایشگاه عملا تا ۱۰ بیکار بودیم و فقط برایم ناخن چسبوند که اونم قربونش برم یکی از انگشتامو خونی کرد و این قدر بد چسبوند که یکی از ناخونهایم هنوز به آتلیه نرسیده در اومد و ناچار شدم خودم دوباره چسبش بزنم.

خلاصه ما رو ساعت ۱۰ نشوندند و کمی زیرسازی انجام دادند و باز عروس بعدی - بعدی .... . مدام کسی بود که توو کار آرایش تو وقفه بندازه. چه کسانی ک میومدند توو اون هاگیرواگیر البوم عروس میخواستند و ۱۰۰ ساعت با آرایشگرم حرف میزدند چه اونهایی که مثل من خودشون عروس بودند و هی می اومدند و ارد می دادند.

ساعت ۱۲:۳۰ تازه آرایش من تموم شد . در حالیکه قول داده بود که من ۱۲:۳۰ اماده باشم. لباسم رو تن کردم و رفتم نشستم برای شینیون مو. چون سر نامزدی موهایم رو پیچیده بود برای عروسی مدل بوکل درست کردم که البته به نظر خودم قشنگ بود. یک مقدار موی اضافی هم از اطرافم آویزوون کرد تا باز بودن لباسم زیاد به چشم نیاد.

ساعت نزدیم ۲ نفسی اومد دنبالم اما من هنوز آماده نبودم. اون طفلک هم با فیلمبردارا یک ربع بیست دقیقه ای معطل شدند و من نزدیک ۳۰: ۲ آماده شدم. رفتم دم درنفسی رو دیدم گل به دست دم آرایشگاه ایستاده و داره میخنده. ای جان. با تمام وجودش خوشحال بود اینو از تک تک نگاههایش میخوندم. نفسی من داماد شده بود :-)

فیلمبردارمون اومد جلو خودش و همکاراش رو معرفی کرد. یک صحنه کوچک دم در از ما گرفت در حالیکه نفسی دسته گلم رو بهم میداد و همدیگر رو میب*وسیدیم. بعدش سوار ماشین شدیم که چقدر خوشمل درستش کرده بودند. .اقعا شیک و قشنگ شده بود ماشینمون. نفسی میگفت دم در که منتظر اومدن من بوده چند نفری آدرس گل فروشیمون رو می خواستند.

قسمت قشنگ ماجرا از خیابون گردیمون شروع شد. اونجا که فیلمبردارا با ماشین افتادند دنبال ما و ما هم توو اتوبانهای تهران گشت میزدیم و با موزیک کلی میرقصیدیم . من دسته گلم رو توو هوا میگردوندم. مردم برامون بوق میزدند و دست تکون می دادند. کاش میشد دوباره برگردیم به اون موقع.

یک ساعتی توی اتوبانها گشت زدیم و فیلمبردار کلی فیلم ازمون گرفت و بعدش رفتیم آتلیه. از ساعت ۳:۳۰ تا تقریبا ۶ ما آتلیه بودیم. فکر کنم ۵۰ -۶۰ تا عکس تکی فقط من انداختم. ۱۰-۱۲ تا نفسی انداخت و ۲۰-۳۰ تا دوتایی . آتلیه یک کم خسته ام کرد چون ژستهایی بهم میدادند که با اون لباس و دم و دستگاه تویش راحت نبودم و گاهی حتی پاهایم میلرزید اما مجبور بودم تحمل کنم.

اونجا توی آتلیه احساس کردم کم کم دارم از پا می افتم و فشارم رسیده به زیر صفر. این شد که وقتی نوبت به عکسهای نفسی شد رفتم نشستم روی مبل و یک نصف شیشه نوشابه خوردم با شکلات تا قند خونم میزان شه.

فیلبردارای ما خیلی خوش اخلاق بودند . مدام تیکه مینداختند و منو نفسی رو می خندوندند. آخرشم گفتند شما جزو معدود عروس دامادهای خوش اخلاقی هستید که ما تاحالا داشتیم.

ساعت نزدیک ۷ ما زا آتلیه راه افتادیم به سمت باغ. توی راه مدام ماشینا برامون بوق میزدند . بهمون میخندیدند و برامون دست تکون میدادند. اوایل فکر میکردم اینا با نفسی آشنایند. مدام میگفتم هانی اینا کی بودن؟ اونا کی بودن؟ بعدا فهمیدم اینا هیچ کدوم آشنا نبودند. فقط ماشینهای گذری بودند که می خواستند به یک زوجی که اون شب عروسیشون بود حال بدهند. وافعا هم که چه حالی میکردیم وقتی برامون دست تکون میدادند و میخندیدند و ما هم برایشون دست تکون میدادیم.

طرفای ساعت ۷:۳۰ ما رسیدیم دم باغ و با ماشین رفتیم داخل. صدای موزیک از داخل سالن بلند بود. همه رسیده بودند و  داشتند خودشون رو با موزیک سرگرم میکردند.

با نفسی از ماشین پیاده شدیم. موزیک اعلام کرد عروس داماد رسیده اند. همه فامیل و دوستان اومدند توی حیاط استقبالمون. با نفسی از تونل آتیش بازی سرد رد شدیم. همه فامیل دورمون کردند باهاشون کمی خوش و بش کردیم و رفتیم داخل آروم نشستیم پشت سفره عقد.

با اینکه من قبلا یک بار نشستن روی این سفره رو تجربه کرده بودم و این عقد کاملا حالت صوری داشت اما باز دلشوره عجیبی گرفتم. خطبه عقد رو که خوندند قشنگ احساس میکردم نفسهایم به شماره افتاده. بعد از بله گفتن و بو*سیدن همدیگه کادوها یکی یکی اعلام شد که تقریبا یک ساعتی طول کشید.

عکسهای سر عقد رو که با بستگان درجه اولمون انداختیم رفتیم به سمت جایگاه عروس داماد. راستی اینم بگم که سفره مون واقعا قشنگ شده بود. همچنین چیدمان میزها و جایگاه و بخصوص ارکستری که نفسی بابتش خیلی خرج کرده بود . گروه بسیار بسیار کاردرست و خوبی بود. تقریبا همه شمارشون رو از ما می خواستند. تشریفاتیمون که کلی با ارکستر مون حال کرد و گفت از این به بعد باهاشون همکاری میکنیم.

خلاصه بعد از عقد تا ما اومدیم به خومون بجنبیم و کمی بشینیم موزیک مون اعلام کرد سزای عروس دامادی که دیر به مراسمشون میان چیه؟ همه فریاد زدند : یک رقص قشنگ.

این شد که من و نفسی رفتیم وسط و رقص رو افتتاح کردیم . نفسی ۱۰۰ دلار اونجا بهم شاباش داد. فامیل و اطرافیان هم دستشون درد نکنه کلی شاباش به دونفرمون دادند.

به جرات میتونم بگم غیر از ۲۰ دقیقه ای که من و نفسی رفتیم رستوران ستنی تا ازمون فیلم بگیرن و اون ۱۰-۲۰ دقیقه ای که با دوستانمون عکس میگرفتیم بقیه مواقع فقط وسط بودیم. اما الان چیزی از موقع یادمون نمیاد . نفسی که مدادم افسوس میخوره که کم رقصیدیم اما من بهش دلداری میدم که غصه نخور عزیزم. مطمئن باش که ما تمام مدت وسط بودیم.

بعد از آوردن کیک و مراسم رقص چاقو و بریدنش بازکمی رقصیدیم. رقص نوری که گروه موزیکمون آورده بود این قدر باحال بود که نمیتونستی بشینی و فقط نگاه کنی. من و نفسی هم که با خودمون قرارداد کرده بودیم تا میتونیم از مجلسمون که دیگخ تکرار شدنی نیست لذت ببریم. بعدش مراسم عروس دوماد رو ببوس یالا بود که اونجا هم نفسی جونم دستش درد نکنه باز ۱۰۰ دلار بهم شاباش داد و  کلی منو بو*سید. خلاصه که رومون نمیشه با خونواده بشینیم این فیلمو ببینیم مگه اینکه سر اینجاها سوت بزنیم بالا رو نگاه کنیم.

ساعت نزدیک ۱۰:۳۰ رفتیم مراسم شام رو انجام دادیم و بعدش رقص تانگو. جالب اینه که ما برای عروسی حتی ۵ دقیقه هم تمرین رقص تانگو نکرده بودیم اما خدا رو شکر به خیر گذشت . سر رقص تانگو جایی که آهنگ اوج داشت من میرفتم توو حس و چرخ میزدم و چرخ میزدم.. خدا رحم کرد نیفتادم اون وسط ولو شم. تشریفاتیمون هم برامون دورتادور پیست رقص فشفشه روشن کرد و کلی جوگیرمون نمود.

بعد از ما همه زوجهایی که رودربایستی نداشتند اومدند تانگو رقصیدند.

بعد از اون هم مراسم پرتاب دسته گل عروس بود که البته من دسته گل خودم رو یادگاری نگه داشتم و به جای اون یک شاخه گل از یکی از سبدها کندم تا پرتابش کنم. برای همین متقاضیان که اکثرشون دخترعموهای من بودند ناز کردند و فرمودند تا دسته گل خودت رو پرت نکنی ما نمیآییم. که البته آخر سر هم من دسته گلم رو پرتاب نکردم و اونها اوندند و با ناز گل رو از بنده گرفتند. سری بعد اقا پسرا اومدند و بینشون پسرعموی بنده موفق شد گل عروس رو بگیره که با ابتکار گروم موزیک این دو نفر وصلت کوچکشون رو جشن گرفتند و کمی با هم رقصیدند. جالبیش اینه که هر دوتا دحتر عمو پسر عموی من بودند.

ساعت ۱۲ مراسم عروسی ما  علی رغم میل باطنیمون تمام شد. درحالیکه من ونفسی این آمادگی رو داشتیم که تا صبح بزنیم برقصیم اما اقدامات امنیتی که باغ این اجازه رو نداد که ما بیشتر از ۱۲ اونجا باشیم.

بعد از مراسم همه سوار ماشینامون شدیم و در حالیکه ما جلو میرفتیم ۱۰-۱۲ تا ماشین شدیم به سمت منزل ما. اونجا مامان بابای نفسی زحمت کشیده بودند گوسفند اماده کرده بودند که قصاب سر بنده خدا رو برید و قربونیش کرد. اونجا برای اولین بار حس کردم داریم جدی جدی از مامان اینا جدا میشیم. غصه توو دلم نشست. موقع خدافظی پریدم بغل مامانم و خواهرم و کلی با صدای بلند گریه کردم. طفلک مامان نفسی هم گریه کرده بود و اشک میریخت. از همه که خدافظی کردیم رفتیم به سمت آسانسور. کلید انداختیم و درخونمون رو باز کردیم. ما رسما به عنوان زن و شوهر پا گذاشتیم به اون خونه . سکوت عجیبی خونه رو توی خودش فرو برده بود.

بعد از اون همهمه عروسی حالا این سکوت واقعا به دلمون سنگینی میکرد. نفسی لباسهایش رو عوض کرد و اومد نشست کمکمک سنجاقهای سرمو رو باز کرد. فکر کنم تا ساعت ۳ ما بیدار بودیم . بعدش چون بدنم و کلی فوم مالیده بودند رفتم حمام موها و بدنم رو شستم و خوابیدیم تخت تا صبح.

عروسی ما هم تموم شد. مثل هزاران نفری که هر روز همه جای دنیا عروسی میکنند. فعلا با فیلمهایی که اطرافیان از عروسمون گرفتند مشغولیم و ۲۰۰ باری نگاهشون کردیم تا فیلمای خودمون حاضر شه.

عکاسمون گفته بریم این هفته عکسهایمون رو انتخاب کنیم. من تابلوی سر مجلسم رو سر مجلس سفارش ندادم. چون می خواستم یا سلیقه شخصی خودمون و سرفرصت انتخابش کنیم. این هفته که بریم قراره تابلویم رو هم انتخاب کنم و یکی از عکسهای تکی جفتمون رو هم بدم بزرگ کنند تا پازلشون کنند.

امروز عصر که برم خونه نفسی تا ۷ خونه نیست. کلی وقت دارم ه عکس بندازم و خیلی چیزا رو با جزئیات بیشتری نشون بدم. عکسها به زودی آپلود میشن.

باز هم از طرف خودم و نفسی از همه دوستای خوبم بابت انرژی مثبتشون و این همه تبریکات و لطفشون ممنون.

 

تاريخ شنبه 14 اسفند1389ساعت 14:8 نويسنده شیر کوچولو |