روز تاریخی

اقا اون هفته یه چند شب ادرین نصف شب پا میشد و دیگه نمیخوابید. اصلا انگار خوابش پریده بود. همسری ناچارا میاورد میذاشت توو گهواره با مکافات بعد از یک ساعت میخوابید اما چه فایده هر دو ما بد  خواب میشدیم.

ادرین‌مدتهاست دیگه روی پا نمیخوابه گهواره اش هم کوچک شده. نمیدونم چه کنم. فقط شبا خودش تنها میخوابه. روزا همچنان از گهواره استفاده میکنم.

حالا بگذریم.

دیروز روز تاریخی واسه ما بود

ادرین واسه اولین بار بدون کمک کسی و بدون اینکه دستشو از‌جایی بگیره دو تا پله خونه مادر همسری رو بالا پایین رفت. این قدر خودش از این کارش ذوق کرده بود که ده مرتبه تکرارش کرد

 

اخراش دیگه نا نداشت.

عین پلنگ صورتی مینشست و نشسته پله رو بالا میرفت و می ایستاد و‌میپرید پایین.

این روزا تا غافل میکنی رفته بالای مبلا‌ و‌به اونم راضی نیست میخواد بره نوک‌مبل بشینه.

اصلا وقتی خیابون میذیم دستشو نمیده. مدام دست مارو با غرولند پس میزنه اما همین که به جایی میرسه که میدونه تنها نمیتونه رد بشه دستشو میگیره بالا اقا. که دستمو بگیرین.

تند تند بشین پاشو میکنه و‌میخنده. غش میکنه از خنده. فکر کنم این مقدمات پریدنشه.

وزنش کمی بالا رفته اما ترازو مدام عددهای‌متفاوت نشون میده. تا نبریمش چکاپ خیالم راحت نمیشه.

خدا رو شکر غذا خوردنش درست شد. گاهی اون قدر خوب میخوره ماشالا که با خودم میگم یعنی این فسقل هنوز سیر نشده؟ البته گاهی هم قد جوجه غذا میخوره

 

چقدر‌محبتش از قبا بیشتر شده. الان دیگه علنا ابرازش میکنه. میاد. روبروم وامیسته و خودشو میندازه بغلم. دستاشو دورم حلقه میکنه و فشار میده. وای اون لحظه دلم میخواد درسته بخورمش.

اما جیغ زیاد میکشه‌که میگن اقتضای سنشه.

توو چند تا سایت که سفارش لباس بچه میگیرن از خارج چیزای خوشگلی براش پسندیدم اما همسری مخالفه. میگه یعنی‌چه که اینا همه پولو پیش میگیرن؟ اگه لباس زده داشت چی؟

کلا خودمو فراموش کردم و فقط برای ادرین دنبال خریدم. چنان با خریدای اون ذوق میکنم که با خریدای خودم عمرا.

الان روزا‌که همسری میره اداره من میرم اتاق‌پیش ادرین میخوابم. چشماشو که باز میکنه میبینه من اونجام باز میخوابه. امروز تا ۹ خوابید. شب هم معمولا ۱۰ دیگه خوابه.

امروز باید تنهایی ببرمش پارک . همسری کلاس داره دیر میاد. اخرین بار که تنها بردمش تا چند روز کمر درد داشتم.

نقطه ضعف منم اینه. قدم بلنده و زود کمرم درد میگیره.

مسافرت ترکیه رو هم برای امسال کنسل کردیم. تصمیم گرفتیم بذاریم سال بعد. که البته چون پروژه خونه خریدن داریم واسه سال بعد، شاید نشه و بمونه سال بعدترش.

کلا هرجور حساب‌مبکنم میبینم با بچه این سنی نمیتونم خرید کنم.

ترکیه است و‌خریداش. واسه همین قیدشو زدیم. البته مقداری از پولشو همسری داد واسه تولدم انگشتر خرید و نمیخوام امسال خرجمون بیشتر از این بشه.

همسایه جدیدی برامون اومده که یه پسر ۳-۴ ساله داره. آدرین تا صدای اونو میشنوه گوشاشو تیز میکنه و اشاره میکنه که نی نی. شاید بتونن در اینده همبازی هم بشن.

 

اعضای بدن

دیشب بعد از ماهها ادرین قدرتوشو به رخ ما کشید و خواست نشون بده ببینین چه نعمتی دارین که من هر شب تا صبح تخت میخوابم و اگه بخوام اذیتتون کنم برام کاری نداره.

ساعت ۳ بلند شد آب خورد و‌دیگه نخوابید. هی گریه میکرد. معلوم نبود چی میخواد. نه بازی میکرد، نه میخوابید

 آخر باباش گذاشتش توی گهواره و با مکافات بعد از یک ساعت تکون خوابید. صبحم همون ۷ بلند شد. 

عوضش الان خیلی خوابش میاد. دو ساعته خوابیده و مست خوابه.

منم دست کمی ازش ندارم.

همسری شنبه و چهارشنبه ها کلاس میره و ۹-۱۰ میاد خونه. شنبه ها رو من تنها ادرینو میبرم پارک . اما خیلی خسته میشم. سربالایی اینهمه راه کالسکه رو بکشم. 

این شد که تا اتمام کلاسش به جای دوشنبه ها چهارشنبه میرم خونه مامان اینا و شب ساعت ۹ بابا ما رو میرسونه.

پسری این روزا خیلی بلا شده. صدای آژیر ماشین پلیس درمیاره. صدای پیشی، ببعی، خور خور، گاو . 

خیلی سعی میکنه با دقت به حرکت لبها نگاه کنه و تقلید کنه اما اخر همون بوبو به خودشو میگه به همه چی.

اعضای بدن رو تقریبا کامل کردیم و منم رفتم سراغ اعضای داخلی. فعلا مغزو بهش یاد دادم. تا میگم ادرین مغزت کو دست میذاره روی سرش.

عاشق قایم موشکه. بین قایم موشک میدوه و گا گا میکنه. نمیدونم گا گا یعنی چه.

اما خودش دوست نداره قایم شه. عشقش اینه بیاد ما رو پیدا کنه. اابته اگه از یه حدی طولانی تر بشه و پیدا نکنه ناراحت میشه. منم سریع میپرم بیرون و دالی میکنم.

اوایل میترسیدم تنهاش بذارم برم دستشویی. الان خیلی همکاری میکنه. تا میگم ادرین من برم دستشویی؟ میاد اونجا کنار تابش وامیسته پلنگشو تاب میده تا من بیام.

یه ذره شستنش سخت شده. کمرم درد میگیره بغلش کنم. باید دمپایی بگیرم همون پایین بشورمش.

چند روز پیش بردمش پارک یه دختره گرفت بغلش کرد نشوندش روی پاش و لپاشو‌ بوس کرد. ادرینم هیچی نمیگفت. نمیدونم بعضی موقع چه حسی از بعضی ادمها بهش دست میده که گریه میکنه.

من رویم نشد بهش بگم نبوسش. اخه ادم لپ بچه رو که حساسه نمیبوسه. مگه پدر مادرش.

پریروز زنگ زدم دوست قدیمیم. قرار بذاریم خانوادگی بریم بیرون. یه پسر ۴ ساله داره. میگه تازه راحت شدم. نه تنها کارای شخصیشو‌میکنه که به منم کمک میکنه.

اون که میگفت تا ۴ سال یه کم سخته. بعدش اسونتر میشه.

ادرینو این ماه باید ببریم چکاپ چشم پزشکی. ارایشگاهدهم همیم طور.

ببینم میرسم ماه اینده واسه ۱۸ ماهگیش یه جشن کوچولو با اعضای دو خانواده بگیرم؟ قبل از واکسنش البته.

فسقلک هنوز خوابه.. داره جبران نخوابیدن دیشبو میکنه.

دوران نقاهت

بعد از چیزی حدود ۷ روز مریضی من بالاخره برگشتم. 

دچار یکی از اون ویروسهای سرتق گوارشی شدم که هنوز اثارشو توو بدنم حس میکنم. سرگیجه ای که دست از سرم برنداشته و هرازگاهی برمیگرده.

تمام این مدت دلنگرانی من آدرین بود که مبادا از من سرایت کرده  باشه بهش. جز یکی دو روز که شکمش شل کار کرد بقیه روزا اوکی بود خدا رو شکر.

این اتقاق باعث شد از این به بعد به نخوردن هر غذایی بیرون از خونه یا شستن دستها بلافاصله بعد از خونه اومدن بیشتر اهمیت بدم.

اتفاق مهم این یه هفته اینه که ادرین بدون کمک ما از پله بالا پایین میره. البته بالا رفتن براش راحت تره تا پایین اومدن. دیروز توو پارک لاله خودش تنها نرده های پل رو میگرفت و از پله ها بالا میرفت. بعد چون این تواناییش رو تازه کشف کرده بود هی میخواست انجامش بده.

گیر داده بود روی لبه جدول راه بره که از یه جایی به بعد حالت پرتگاه مانند پیدا میکرد. حالا ماهی دورش میکردیم از اونجا، اقا با گریه برمیگشت.

اینجوری بگم که اخر سر با گریه از پارک دراومد. دلم میخواد دکتر هولاکویی بباد ببینم این جور مواقع میخواد چی کار کنه که حرف حساب توو کله این فسقلا نمیره.

همسری از طرف شرکت دو روز در هفته کلاس میره و تاساعت ۹ خونه نیست. خیلی برام سخته. واقعا بهم فشار میاد. مجبورم تنها غروبا ببرمش پارک که زمان بگذره.

ادرین تازگیاآژیر ماشین پلیس درمیاره. صدای خر و پف ، صدای اسب هم بلده. وایمیسته تا اسانسور بیاد، همینکه اومد میگه اوممممممد. البته اون د رو تلفظ نمیکنه.

ولی هنوزم علاقه ای به بای بای کردن یا بوس کردن یا حتی دست زدن به بچه های پارک رو نداره. کلا قلمرو خاص خودشو داره و زیاد علاقه نداره هرکسی واردش بشه.

دیروز لیست مهدهای کودک محلمون رو دراوردم. کم کم از بعد از عید به دونه دونه شون سر میزنم. خیلی ذوق دارم واسش. مطمینم توی مهد هر روز چیزای جدید یاد میگیره و خیلی زود پیشرفت میکنه.

بچه ها کلا از مربیاشون یه جور خاصی حساب میبرن که از مامانا نمیبرن.

۱۰ شهریور پسرکم ۱۸ ماهه میشه. یعنی یک سال و‌نیم. وقتی به گذشته و پارسال همین موقع فکر میکنم باورم نمیشه که چه روزهایی رو با هم گذروندیم. چقدر زود داره بزرگ میشه. خودش خودکار تواناییهاشو کشف میکنه و‌به منم کاری نداره. چطور میشه قدر این روزها رو دونست؟

برای خودم

ادامه نوشته

تولد امسالم

خوب زود زود بتعریفم تا پسرکم‌ لالایه.

پنج‌شنبه ۱ مرداد شام خونه مامان همسری دعوت بودیم. کیک‌خریدن و برای من یه تولد کوچولو گرفتیم. ادرین هم که دومیت تولد مامانش رو تجربه میکرد با تعجب به شمعهای روی کیک من زل زده بود و از دور فوتشون میکرد.

جمعه ناهار رفتیم فشم. خوب بود. من جوجه چینی سفارش دادم و همسری لقمه که ادرین هم بخوره.

شیطونک مدتها بود لب به ماست نزده بود. اونجادیهو میلش کشید و ماست موسیر خورد یه عالمه. عاشق خیار شور شده. ولش کنی ناهار فقط خیار شور میخوره. کلا نمکو دوست داره خالی بخوره نمیدونم چرا.

عصرشم برگشتیم خونه.خوابید و‌با باباییش رفت حموم ابذبازی.

شنبه عصر همسری با یه یکی هاپو اومد خونه. یه اهنگ تولد گذاشتیم و کلی به خاطر پسری فشفشه روشن کردیم . عکس گرفتیم و ... 

قربونش برم جیگری از دور فشفشه ها رو فوت میکرد خاموششون کنه.

دوشنبه هم رفتیم بازار تا هدیه تولدمو بخریم.

اون انگشتری که توی اینستا دیده بودم و سه ردیف برلیان داشتو دستم کردم. برعکس خوشم نیومد. 

چند تا با قیمتای مختلف دست کردم اخر یکیو پسندیدیم. خریدیم. در یک اقدام انتحاری ۶۰۰ تومان هم تخفیف گرفتیم.

شب هم مامان اینا برام کیک خریدن و یه تولد سه سوته گرفتیم. مامان هم برام یک گردنبد گرفته بود. 

خلاصه امسال ۳ تا تولد گرفتم. عوض سالهای قبل دراومد.

ادرین تازگیا واسه خودش توو اینه شکلک درمیاره و میخنده. جوکی شده.

میره گوشیمو میاره فیلماشو بذارم به کارای خنده دارش بخنده.

پاشنه بلند راه رفتن هم یاد گرفته. تا میبینه اشغال زمین ریخته یا میاره میده به من یا اگه بهش بگن، میبره میندازه سطل اشغال.

تا صدای یه ماشین توو کوچه میاد که عقب عقب میره، پامیشه عقب عقب میره.

خیلی بیشتر از قبل میخنده. اصلا واسه خودش میخنده.

باورم نمیشه که ۴ روز دیگه پسرکم ۱۷ ماهه میشه.

تعطیلات عید فطر

خوب موضوع انشا تعطیلات عید فطر خود را چگونه گذراندید؟ 

تعطیلات ما که رسما از جمعه شروع شد. چون همسری پنحشنبه ها هم سر کار میره. جمعه نهار قرمه سبزی درست کردم. به سبک قیمه اون هفته اصلا بالا سرش وانیستاد‌م. هیچی هم جینگیل مستون جز شنبلیله و رب گوجه و لیمو عمانی بهش اضافه نکردم. از قضا یک خوشمزه شد که بیا و ببین.

انگار هرچی به این خورشتها کمتر محل بذاریدخوشمزه تر میشن. 

عصرش چی کار کردیم ؟ یادم نمیاد. اهان رفتیم پارک لاله ادرین سرسره سوار شد. منم رفتم پاساژ روبروش ایکیا یه کم خرت و پرت خریدم. برای ادرین یه حوله بزرگ خرسی داشت اونم خریدم.

فردا صبح تصمیم گرفتیم به یمن اتمام ماه رمضان، بریم لواسانی جایی. تا بیاییم راه بیفتیم شد نزدیک ۱۲. به چنان ترافیکی توو جاده لشگرک برخوردیم که صد بار پشیمونمون کرد‌ ادرین هم اصلا روی صندلیش نخوابید. همش غر زد، زد ما هم تا رسیدیم لواسون دور زدیم برگشتیم تهران. 

اخه ادرین نخوابیده بود و اونجا رفتن مساوی بود با غر و گریه.

خلاصه اومدیم از شمرون کباب، کباب خریدیم. اپلیکیشنش توی بازار هست. به تمام تهران ارسال رایگان داره.

پک خیلی شکیلی داشت. نون تازه، ریخون، یه سس مخصوص که با سماق درست کرده بودند و مخلفات دور کباب. انصافا هم کبابش دراز بود. پرسی ۳۶ تومان. حالا نمیدونم قیمتش گرونه به نسبت یا ارزون.

شازده هم توی ماشین خوابش برد. یه کم دور زدیم خیابونا رو تا خوابش کامل شد. اومدیم خونه ناهار خوردیم با دوغ محلی یعنی رسما افتادیم. من و همسری وسط هال لحاف بالش اوردیم بخوابیم نشون به اون نشون که شیطونک تا لحظه نود نخوابید. وقتی خواب ما پرید. اقا تازه خوابش گرفت بردیم خوابوندیمش.

عصرش هم فکر نکنم جایی رفته باشیم. 

یکشنبه هم تا غروب خونه بودیم. بقیه قورمه سبزی و کبابا رو‌ خوردیم. غروب ادرین رفت توو وان اب بازی. گفتیم بعدش بریم پارکی جایی. حاضر شدیم رفتیم سمت پارک پردیسان. همین که رسیدیم و ماشینو‌ خاموش کردیم دیدیم داره خاک بلند میشه. همون موقع تصمیم عاقلانه گرفتیم دوباره برگشتیم توو ماشین. که ظرف ۵ دقیقه چنان هوا سیاه شد و طوفان گرفت که چشم چشمو نمیدید.

بارون شروع شد چه بارونی. رگبار. انگار شیلنگ ابو گرفتی روی ماشین. هرچی برف پاک کن کار میکرد پاسخگو نبود. من که خیلی ترسیدم. بیشتر نگران بودم که نبادا طوفان پارسال خرداد تهران که چند نفر رو کشت تکرار بشه. خلاصه با مکافات خودمونو رسوندیم خونه و نفس راحت کشیدیم. 

طفلک ادرین توو ماشین شوک شده بود. تاحالا بارون به این شدت ندیده بود. بعد برف پاک کنو نگاه میکرد و هی میخندید.

خیلی هم خسته بود شامو که خورد لالا.

مدتیه خدارو شکر گوش شیطون کر غذاش بهتر شده. وزن هم گرفته. البته هنوزم ۵-۶ قاشق بیشتر با میل نمیخوره و‌بقیه رو باید فیلم بازی کنم براش.

دوشنبه هم رفتم خونه مامان اینا. ادرین اونجا موند و منم رفتم موهامو رنگ کردم. عنابی.

 میگن قشنگه.  ارایشگره میگه صورتو گرم کرده این رنگ. حالا گفت بعد از سه روز برو حموم هایلایتات میزنه بیرون قشنگ ترم میشه.

هوا چقدر خنک شده. همیشه همین موقع ۳۵-۳۶ بود. الان ۲۷ است. باورم نمیشه. دیدوز صبح ادرینو بردم بیرون همش توو افتاب نگهش داشتم اخه سایه سرد بود.

پسرم کلی ویتامین د گرفت .

الانم لالایه. اقا صبح همزمان با باباش بیدار میشه. بعد زود خوابش میگیره.

 

 

ماشین خریدن واسه فسقلک

دیروز عصر همسری که از شرکت اومد حاضر شدیم رفتیم بهار واسه ادرین ۴ چرخه توو خونه ای بخریم. یعنی تازه تازه داستانهای خرید ما داره شروع میشه.

اقا بغل که واینمیستاد. پایین هم میاومد راه خودشو میرفت. مثلا میخواستیم بریم چپ اون میرفت راست. کافی بود دست بهش بزنی تا جیغش دراد.

من همیشه با دیدن این مدل بچه ها یه نگاه چپ چپی به پدر مادرش میکردم که یعنی این چه طرز تربیته_؟  بچه جیغ جیغو. حالا تازه فهمیدم که بابا اون بدبختا بی تقصیرن. اینم جزیی از تکامل این موجوداته.

خلاصه یعنی توو عمرمون به این سرعت خرید نکرده بودیم. یکی از اون ماشینها رو‌انتخاب کردیم و الفرار. حالا اقا توی مغازه روی ماشینش نشسته اما حواسش به بقیه ماشیناست. ابنو هل میده. اونو میکشه. کافه رو‌کلا به هم میریزه اخرم با گریه میاد بیرون.

چنان توی پاساژ جیغ میزد که مردم نگامون میکردن. 

دنبال سر لیوان اونت بودم +۱۸ که هیچ جا نداشتن.‌

قحطیش اومده. اومدیم خونه همسری با یه تیغ کوچولو سر لیوان خودشو گشاد کرد. به همین راحتی . وگرنه باید ۶۰ هزار تومان میدادیم یه لیوان دیگه میخریدیم.

بعدم که رسیدیم خونه و همسری ماشینش فسقلکمون رو سرهم کرد و اقا حالا هل نده کی هل بده. فعلا ماشین سوارشه تا خودش سوار ماشین باشه.

شب هم یه آش نطلبیده اشتباهی اوردن دم خونه مون که بسیار چسبید. یه طبقه اشتباه اومدن و بعدم که خواستیم آشو پس بدیم قبول نکردن.

امروز از صبح ادرین با ماشینش مشغوله. با بدبختی خوابوندمش. میگه ماشین هم بذار روم بخوابه. اخه بابا اون ماشین .دو برابر تویه. ۵ برابرت وزن داره. خلاصه گریه بازاری بود

یه سلول کوچولو

اخرین باری که من و همسری در یک جشن ملی خیابونی  شرکت کردیم ۲۵ خرداد ۹۲ بود که نتیجه انتخابات اعلام شد. چرا یادمه؟ چون اون روز ادرین کوچولوی من تازه یه سلول یکی دو روزه بود و ما هم روحمان از وجودش بیخبر.

دیشب هم عین یک پدر مادر نمونه، گوگولومون زچرو خوابوندیم و نشستیم پای تی وی و به شنیدن صدای بوق و دیدن فیلم شادمانی مردم بسنده کردیم.

امیدوارم عاقبتمون به خیر باشه. جوونی و کودکیمون که چندان بخیر نبود. 

این روزا یکی از دغدغه هام شام چی درست کنمه!!! ادرین غذاهایی مثل ماکارونی یا الویه نمیخوره. دیشب پوره سیب زمینی گذاشتم، لاش مایه ماکارونی ریختم، روش کمی پنیذ پیتزا گذاشتم ماکروفر پنیرش اب شد . عالی بود مزه اش اما یه قاشق ببشتر نخورد.

اخر همون شامی هایی که مامان برامون سرخ کرده بود رو خورد. در حد یه جوجه کوچولو. 

من هنوز نتونستم بفهمم ادرین چه غذایی دوست داره، چه غذایی دوست نداره. بقیه مامانها از کجا میفهمند.

خیلی دوست دارم با ادرین توی کلاسای مادر کودک شرکت کنیم. اما دور و‌بر ما نیست. باید بگردم ببینم نزدیکا کجا دارن.

هدفم بیشتر پیدا کردن دوست برای ادرینه که بتونند هفته ای یکی دوبار همو ببینند. 

چقدر دوست داشتم ادرین یه خواهر یا برادر بزرگتر داشت. خیلی از مامانای ۹۲ که باهاشون در ارتباطم خواسته و‌ناخواسته باز حامله شدند یا توی فکر حاملگین. تازه سنشون با مندقابل مقایسه نیست. همه زیر ۳۰ اند.

ادرین دو سالش تموم بشه بعد تصمیم جدی میگیریم.

 

 

طبق معمول دوشنبه ها

دیروز طبق معمول دوشنبه ها همسری من و ادرینو رو رسوند خونه مامان و‌رفت شرکت. ادرینم اونجا که میره از هیچ شیطنتی فرو گذار نمیکنه. مامانم هم چون روز قبلش غذاها رو درست کرده اون روز رو فقط با ادرین سر میکنه و‌میخواد که واسه یه روزم شده من استراحت کنم. 

تنها اشکال کار اینجاست‌که برنامه غذا خوردنش به هم میریزه. چون همه چی سر میزه هی میره میاد میخوره ، دیگه از ناهار شام می افته.

دیروز ناهار کلا دو قاشق برنج خورد و شام هم یه تیکه کوچولو مرغ. شب قبلش هم خونه مامان همسری شام نخورد چون غروب نون بربری خورده بود. عشق بربریه تازه‌است.

چه تعطیلات طولانی پیش رو است. خوش به حال کسانی که میرن سفر. باید یه برنامه ریزی واسش بکنیم. حوصله ادم خیلی‌سر میره.

 

آب بازی به سبک آدرینی

چعارشنبه تعطیل بود و یکی از بدترین روزای زندگیم. ولش کن اصلا نمیخوام دربارش حرف بزنم.

پنجشنبه مثل همیشه بود . فقط عصرش ادرینو برداشتیم رفتیم توچال. با اتوبوس رفتیم بالا. اونم تا میتونست شیطونی کرد. یه اخلاقی داره اونم اینه که حرف حرف خودشه. ما هی دستشو به زور میگرفتیم میبردیم روی اسفالت اقاذنیرفت توی خاکی. اخرم خورد زمین و خاکی پاکی شد.

بدبختی اینه که دستشم به هیچ نحوی به ادم نمیده. مگه این که خودش بخواد. خیلی غد تشریف داره اقا. به کی رفته؟ خدا میدونه. 

اخرم نذاشت یه عکس درست حسابی بگیریم. رفتیم شام روی تختا نشستیم. چه نشستنی.

یعنی این بچه دو ثانیه یه جا بند نمیشه. هی همسری میرفت میاوردش اون عین فنر برمیگشت سر جاش. جرات داری؟ چنان جیغ میزنه و پا میکوبه که بیا و ببین. 

خلاصه همسری که شام نخورد فقط دنبال ادرین میدوید . کف زمین اونجا قلوه سنگ بود. غافل میکردی انداخته بود دهنش. سه تا شو فقط من دراوردم.

اقا این بچه کی عقلش میکشه که سنگ خوردنی نیست؟ کی از دهن بردن اشیا دست بد میداره؟منم خورده و نخورده جمع کردیم برگشتیم خونه. توو ماشین داشت خوابش میبرد اما اینقدر باهاش حرف زدم که بیدارش نگه داشتم.

بعد خونه که رسبد درست یک ساعت طول کشید تا خوابش ببره.

دیروز هم قیمه گذاشتم و خوشمزه شده بود. عصرش رفتیم پارک نیاوران. این پسر من عشق آبه. اصلا آب که میبینه از خود بی خود میشه.

اینهمه بچه هم سنش، کوچک بزرگ اونجا بود. یکی نمیخواست بره توو آب. ادرین ما گیر داده که برم توو اب.

اقا هی بردیمش دور. از پله ها رفتیم بالا. مسیرمو عوض کردیم. این عین فنر دست ما رو ول میکرد برمیگشت سمت اب. اخه ابش هم تمیز نبود. اخر گفتیم بذار پاشو به اب بزنه. گذاشتن توی استخر همانا و نشستن اقا در اب همان.

خلاصه در کمال شگفتی اطرافیان و جیغ و گریه آقا که چرا نذاشتین من اب بازی کنم درش اوردیم و برگشتیم خونه. تمام راهم یا نود درصد راهم گریه کرد.

خیلی وقته توی خیابون دیگه براش لباس یدک برنمیدارم. اما این اتفاق تلنگری شد که همیشه یه دست لباس براش توی کیفم بذارم.

خلاصه به این نتیجه رسیدیم که با ایشون چیزی له اسم شام خوردن اصلا معنی نمیده حالا به نظر شما با این شیطون بلا میشه دو ماه دیگه رفت یه وری؟ مثلا ترکیه؟!؟؟؟!؟؟؟؟؟

 

برای خودم

ببخشید ادامه مطلبه برای خودمه

ادامه نوشته

داستانهای ما

ادامه نوشته

جمع اضداد

ادامه نوشته

دو تا عکس از پسملی

ادامه نوشته

پس کو نوشته هام؟

پس بقیه پستها کو؟ 

من از بهمن ۹۲ تا دیروز که پست جدید گذاشنم چیزی توی وبلاگ نمیبینم.

توو قسمت ویرایش نوشته های پیشین هست پس چرا اینجا نیست؟ 

وای این مسخره بازی بلاگفا داره منو مصر میکنه از اینجا بار بندیل ببندم به مقصد وورد پرس.

ادربن دو ساعته خوابیده منم وقت پیدا کردم برگه ها رو تصحیح کردم. 

این ترم رکورد دارم. ۷ تا افتاده!!! هر جورم خوب نمره میدم باز از ۶-۷ ببشتر نمیشن. یعنی قشنگ دارم افت کیفی و تحصیلی بچه ها رو هر ترم به چشمم میبینم. 

چقدر دلم افطاری دعوت شدن میخواد. آش و فرنی و شله زرد و‌نون تازه و .... درسته که روزه نمیگیرم اما دلیل نمیشه دل نداشته باشم که...

با وجود یه بچه کوچک اسونترین کارا هم واسه ادم پروژه است. یعنی میگه صبح تا شب بشبن کنارم بازیدکن اشپزخونه هم نرو. غذا هم بیخیال. 

 

وای بلاگفا. چه کردی!!!!

یعنی اوف به این بلاگفا. سوتی بالاتر از این نمیتونست بده. ببشتر از دو ماهه اینجا تعطیله و منی که تصمیم گرفته بودم دیگه ماوقع روزانه رو زود به زود بنویسم رو از روووو برد.

چی بگم. از کجا بنویسم. ‌۳ روز دیگه پسرکم وارد هفدهمین ماه زندگیش میشه. این قدر باعجله داره بزرگ میشه که من وقت نمیکنم گاهی خلوت کنم و توی خلوتم صحنه های اسلوموشن شده بزرگ شدنش رو مرور.

توی همین چند ماهی که از یکسالگیش گذشته چنان شیطون شده که گاهی واقعا در برابرش کم میارم.

هنوز حرف نمیزنه اما این دلیل بردکم حرف بودنش هم نمیشه. با چند تا کلمه و ترکیب اونا مثل ببو، بوبا، بوبوبا، ابوبا گاگا و امثالهم تقریبا مثل ضبط صوت در حال سخنرانیه. 

تمام حرفا رو میفهمه و انجام میده. پریروز سفره رو که پاک کردم بهش گفتم ببر بذارش سر جاش. قربونش برم برد دقیقا گذاشت توی همون کشو دومی و‌درشو بست. بعد که دید براش دست زدیم خوشش اومد. هی میرفت در کشو رو باز میکرد و واسه خودش دست میزد.

دیگه پارک که میبریمش فقط میدوه. این قدر تند و بدون ترمز میره که ادم خنده اش میگیره. با همه اینها عالی ترمز میکنه و میایسته. تمام این مدت فقط یه بار زمین خورده. توو پارک مشغولیات داره. میره مردمو تماشا میکنه و اونام باهاش حرف میزنند و نازش میکنند. 

دیروز بردیمش اتلیه. از اون دفعه خیلی خیلی بهتر بود. فقط نیم ساعت اخر خسته شد گریه کرد. شانس ما. درست سر عکس سه نفره.شیطنتش و کم غذا خوردنش با هم ارتباط مستقیم دارن. وزنش خوبه درست روی نمودار. قدش هم روی منحنی ۹۹ درصده و عالی اما هر بار که سر غذا خوردن دهنشو میبنده یا تف میکنه حرصم میده. باید کلی فیلم براش بازی کنم که ۶ تا قاشق غذا بخوره.

کم کم شبا خودش میخوابه. فقط کافیه بری کنارش دراز‌ بکشی. یه ذره شیطنت میکنه و بعدش لالا. ولی روزا خوابوندش جایی غیر از گهواره تقریبا محاله. 

تازگیا رفته تو فاز جیغ. وای که اگه چیزی بخواد و ندی جیغه که میکشه ها.

هرچی جلوتر میری اعصابتو باید پولادی تر کنی.

ماه پیش از شیر گرفتمش بالاخره. اصلا سخت نبود. فقط دو روز گریه کرد و تمام. البته روشو چسب زدم. هرازگاهی میاومد نگاهش میکرد میگفتم ببین اوفه ، اونم میرفت و چیزی نمیگفت. اوایل قهر کرده بود شیر گاو و ماستم نمیخورد. الان شیر درست شده اما همچنان ماست نمیخوره.

عادتش عجیب شدن. مثلا برنج خالی دوست داره یا نون خالی. صبوونه هیچی نباید لای نون باشه وگرنه تفف.

ااای عاشق گیلاسه. صبوونه گیلاس، ناهار گیلاس و شام گیلاس. دیگه خودش سیب رو میگیره دستش و تا ته گاز میزنه میخوره. ۱۶ تا دندون داره و فقط ۴ تای دیگه مونده تا همش دربیاد.

عشق ورق زدن کتابه. حوصله نداره براش داستان تعریف کنی. فقط تا کتاب میببنه تند تند میخواد ورق بزنه. 

نی نیا رو خیلی دوست داره تا میره جایی نی نی میبینه با احتیاط بهش نزدیک میشه نگاهش کنه . بچه ام کلی ذوق از خودش در میکنه. بوبا. ببو. ابوبا .....و با دست اشاره میکنه.

چند روز‌ پیش رفتیم  رستوران البرز باهاش. یه جای شبک و سنگین و باکلاس. مناسب قرارهای کاری و عاشقانه. پیانویی و سکوتی و .... ولی نشد زیاد بشینیم. چون ادرین تقریبا اصلا ننشست و ما هم دنبالش. اخر غذاها رو‌گرفتیم اوردیم خونه. شاید جاهای سنگین فعلا مناسب با بچه این سنی رفتن نباشه.

اولین ارایشگاهشم حدودا یه ماه پیش رفت. ارایشگاه کوکی مخصوص بچه ها توو تیراژه. یعنی عالی بود پسرم. عالی. ساکت و اروم نشست اقا کارشو کرد و اومدیم. اشتراک هم گرفتیم تا باز هم ببریمش و تخفیف بگیریم. عکس بیفور افترشم با مقداری از موهاش به ما داد.

راستی ادرین قطعات پازلش رو درست جا میزنه. خصوصا کره و هرم رو . عاشق اینه که یه چیزیو از یه جا خالی کنه دونه دونه بریزه جای دیگه. خونه مون دیگه به تمام معنا خونه بچه داری شده. یه فرش و چندتا مبل همین.

وای دستم درد گرفت. فعلا دیگه نوشتنم نمیاد. تا بیاییم به اندازه دو ماه نبودنو بنویسیم، یه هفته گذشته.

 

 

اختلافات مسخره

 این روزا فکرم درگیره. نمیدونم بقیه زن و شوهرا چجوری توی تربیت بچه به تفاهم میرسن اما ما واقعا تا سر ساده ترین موضوعات یه میدون درست حسابی نریم به تفاهم نمیرسیم.

نمونه اش به همسر میگم هوا گرم شده ادرین شبا با استین بلند گرمش میشه. میگه نه استین کوتاه سرما میخوره. 

دو سه شب ادرین شبا خوب نمی خوابید و نصف شب چهار پنج بار بلند میشد و گریه.  پریشب همسر بلند شد کولرو زد از اون به بعد بچه خوب خوابید. دیشب هم لای پنجره رو باز گذاشت و باز ادرین تا صبح تخت خوابید.

حالا صبح بلند شده میگه دیدی دیشب چی کار کردم؟ لای پنجره رو باز گذاشتم ادرین خوب خوابید. گرمش میشده!!!

من چی دارم بگم؟

جمعه سالگرد فوت عمه همسر است. باید بریم سرخاک و از اون ور هم ناهار. 

من دوست ندارم بچه کوچکم رو دنبالم بکشونم توو گرما و افتاب قبرستون. بهش میگم بریم ولی من ادرینو نمیارم. اونجا جای بچه نیست.

میگه پس اینهمه ادم بچه شونو میارن ادم نیستن؟ میگم اشتباه میکنند. مگه ما هرکار دیگران میکنند باید بکنیم؟ میگه مراسم خاکسپاری که نیست. یه سر میریم میاییم. خلاصه از اون اصرار و از من انکار. اخرشم میگه نمیخوام بچه رو سوسول بار بباری از حالا. بچه همه جا باید بره.

اینم از استدلالش که واسه اینکه بچه سوسول بار نیاد بچه رو همه جا باید برد. حالا خوبه مخالف سرسخت عروسی بردنش خودش بود.

چند روز پیش ادرینو برده بیرون اورده دیدم بچه حسابی تشنشه. میگم باید اب میدادم با خودت ببری بهش بدی. میگه بذار بچه یه ذره سختی بکشه.

فکر کن! بچه ۱۴ ماهه سختی بکشه که چی بشه اون وقت؟ واقعا نمیدونم این حرفش جدی بود یا شوخی.

خلاصه واقعا فکرم درگیره. ما توی اکثر مسایلی که به ادرین مربوطه نمیتونیم بدون یه گفتگو یا بحث به نتیجه برسیم. 

داستان ما شده دو تا شدن سراشپز.

وقتی هم گله میکنم میگه پس من دیگه شبا کنار ادرین نمیخوابم. هیچ کدوم از همکارام این کارا رو نمیکنند. 

حالا میدونه من اگه شب نخوابم روزش حالم خوب نیست و نمیتونم ادرینو نگه دارم. قبول دارم که توی نگهداری ادرین کمکم میکنه و کارایی میکنه که کمتر مردی انجام میده اما قرار نیست با سرسختی حرف یک نفر به کرسی بشینهـ

واقعا توی کار خودمون موندم. چه ساده نمیتونیم سر این مسایل پیش پا افتاده به توافق برسیم. بعدا که ادرین بزرگ میشه و مشکلاتش بزرگتر چی کلر باید بکنیم.

از دو شب پیش سر ماجرای سالگرد و قبرستون ناراحتم. من جدا هیچ جوره دوست ندارم ادرینو ببرم اونجا. دلیل اینهمه اصرارو نمیفهمم. منطقش هم اینه که اگه بابای من دور از جونش فوت کنه باز ادرینو نمیخوای بیاری قبرستون؟

گاهی از این بحثای مسخره خندم میگیره و گاهی گریه.

میدونم که اگه در تربیت ادرین که یه کار کاملا دوجانبه است موفق باشم بعدا به اسم وظیفه تمام میشه و اگه خدایی نکرده حایی از کار بلنگه تمام عالم و ادم من رو در نقش مادر مقصر خواهند شمرد. ولی نمیتونم بی تفاوت رد بشم. 

مادر شدن پر از مسیولیت است. شاید هیچ کس پرفکت و کامل نباشه. انسان جایزالخطاست اما من معتقدم هیچ کس به اندازه مادر فرزندشو نمیشناسه و بهترینها رو براش انتخاب نمیکنه.

 

ﭼﻘﺪﺭ ﻟﺬﺕ ﺩاﺭﻩ

ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺭﻭﻱ ﺯاﻧﻮﻫﺎﺕ ﻧﺸﺴﺘﻲ و ﺩاﺭﻱ ﺁﺛﺎﺭ ﺳﻮﭖ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ اﺯ ﺭﻭﻱ ﻓﺮﺵ ﭘﺎﻙ ﻣﻴﻜﺘﻲ ﻳﻬﻮ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺳﺖ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﻭﺭﺕ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺸﻦ و ﻓﻲ اﻟﻔﻮﺭ د ﻓﺮاﺭ.

ﭼﻪ ﻟﺬﺗﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻮاﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﻧﻴﺴﺖ,  ﻳﻬﻮ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺑﻴﺎﺭﻩ ﺟﻠﻮ و ﻟﺒﺎي ﻗﺸﻨﮓ و ﺧﻴﺴﺸﻮ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻟﭙﺖ.

ﭼﻪ ﻛﻴﻔﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ ﻧﺸﺴﺘﻲ ﺯﻣﻴﻦ. ﺑﻴﺎﺩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻭﻟﻮ ﻛﻨﻪ ﺭﻭﺕ ﺗﻲ ﻭﻱ ﺑﺒﻴﻨﻪ و ﻫﺮ اﺯﮔﺎﻫﻲ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻨﻪ ﺑﻬﺖ ﺑﺨﻨﺪﻩ.

ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﭘﺸﺖ ﺩﻳﻮاﺭ ﻗﺎﻳﻢ ﻣﻴﺸﻲ و ﻋﻴﻦ ﻣﻮﺷﻚ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩاﻟﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﻨﺪاﺯﻱ ﺟﻠﻮﺷﻮ و اﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﻨﺪﻩ ﺻﺪاﺵ ﺗﺎ 7 ﺗﺎ ﺁﺳﻤﻮﻥ اﻭﻥ ﻭﺭﺗﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﻩ.

ﭼﻪ ﻛﻴﻔﻲ ﺩاﺭﻩ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪاﺭ ﺷﻲ ﺑﺒﻴﻨﻲ ﭘﺴﺮﻱ اﻣﺮﻭز ﻳﻪ ﻛﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻟﺒﺎﺷﻮ ﺻﺪا ﻣﻴﺪﻩ.

ﭼﻪ ﺣﺴﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ 1 ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺻﺪاﺷﻮ ﻧﻤﻴﺸﻨﻮﻱ و ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﻴﮕﺮﺩﻱ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺑﺎﻃﺮﻱ ﺳﺎﻋﺖ اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺩﻫﻨﺶ و ﻣﺜﻞ ﻓﺮﻓﺮﻩ ﺑﺎﺯﺵ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺗﺎ ﺑﻜﺸﻴﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ.

ﭼﻪ ﻃﻌﻤﻲ ﺩاﺭﻩ اﻭﻥ ﻏﺬاﻳﻲ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﻱ ﻣﻴﺎﺭﻩ و ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﻴﺬاﺭﻩ ﺗﻮﻱ ﺩﻫﻨﺖو ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﻮه ﺗﺎ اﺧﺮﻳﻦ ﺩﻭﻧﻪ اﻭﻥ ﻏﺬا ﺭﻭ ﺑﺮات ﻧﻴﺎﺭﻩ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻴﻨﻪ.

ﭼﻪ ﺁﺭاﻣﺸﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻨﺎﺭﺕ ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ, ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺁﺭﻭم ﺑﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻪ, ﺗﻮﺭﻭ ﻛﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﻴﺤﻲ ﻣﻴﺰﻧﻪ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮاﺏ ﻣﻴﺮﻩ.

ﭼﻪ ﻛﻴﻔﻲ ﻣﻴﺪﻩ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺳﺘﺎﻱ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮﺷﻮ ﻣﻴﺒﺮﻩ ﺑﺎﻻ ﺗﺎ ﺗﻮ ﻭاﺳﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ اﻭﻧﻮ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻜﺸﻲ.

ﭼﻪ ﻟﺬﺗﻲ ﺩاﺭﻩ ﺩﻳﺪﻧﺶ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ اﻳﺴﺘﺎﺩﻩ و ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ و ﻋﺎﺑﺮﻳﻦ ﺗﻮﺵ.

ﭼﻪ ﻛﻴﻔﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻫﺎﻱ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮﺵ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺭاﻩ ﻣﻲ اﻓﺘﻪ. اﺯ اﻳﻦ اﺗﺎﻕ ﺑﻪ اﻭﻥ اﺗﺎﻕ. اﺯ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﺎﻝ.  اﺯ ﻫﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﻤﻮﻡ ...

ﭼﻪ ﻟﺬﺗﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ اﺯﺵ ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺩﺭ ﻳﺨﭽﺎﻟﻮ ﺑﺒﻨﺪﻩ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﻨﺪﻩ و اﻭﻥ اﻧﺠﺎﻣﺶ ﻣﻴﺪﻩ و ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ ﺗﺸﻜﺮﺕ ﺯﻝ ﺯﻝ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ.

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻳﺪﻥ ﺁﺭاﻣﺸﺶ ﻟﺤﻆﻪ ﺧﻮاﺏ ﺑﺮاﻡ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﻪ

 

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﻭاﻗﻌﻲ ﻫﻤﻴﻨﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ.ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻤﻮﻥ. ﻛﻨﺎﺭﻣﻮﻥ. ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻣﻮﻥ. ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺣﺴﺸﻮﻥ ﻛﻨﻴﻢ.

 

 

ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ اي ﺩﻳﮕﺮ

ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺭﺳﻮﻧﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ اﻳﻨﺎ. ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ ﺑﺎ ﻭﺳﺎﻳﻠﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻢ اﻭﻧﺠﺎ و ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺩاﻧﺸﮕﺎﻩ. 

ﻛﻼﺱ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻮﺩ. ﻧﺎاﻣﻴﺪ ﻛﻨﻨﺪﻩ, ﺿﻌﻴﻒ. ﻭاﻗﻌﺎ ﻭاﺳﻪ ﺳﻂﺢ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎﺕ ﻧﺴﻞ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﮕﺮاﻧﻢ.

ﺑﮕﺬﺭﻳﻢ. ﺳﺎﻋﺖ ﻧﺰﺩﻳﻚ 12 ﻛﻼﺳﻮ ﺗﻌﻂﻴﻞ ﻛﺮﺩﻡ و ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭاﻩ اﻓﺘﺎﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ. ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﺪﻳﻪ ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻳﺎﻓﺘﻢ و ﺧﺮﻳﺪﻡ.

ﻭﻗﺘﻲ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩاﺷﺖ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ ﻣﻴﺪاد. ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺟﻮﺭﻩ. ﭼﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﻜﻨه. ﺩﺩﺭ ﻣﻴﺑﺮﻩ و ﺧﻼﺻﻪ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﻴﺒﻴﻨﺘﺸﻮﻥ.

ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻭﻱ ﺗﺮاﺱ اﻳﺴﺘﺎﺩﻥ و ﺩﻳﺪ ﺯﺩﻧﻪ. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻴﺒﺮﺗﺶ ﺭﻭﻱ ﺗﺮاس, رﻭﻱ ﻳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺎﻳﻪ ﻣﻴﻨﺸﻮﻧﺘﺶ و اﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﻋﻼﻗﻪ ﺭﻓﺖ و ﺁﻣﺪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻬﺎ, ﻣﺮﺩﻡ و ﻣﻮﺗﻮﺭﻫﺎ و ﺣﺘﻲ ﭘﺮﻭاﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ

 ﭼﻨﺎﻥ ﺫﻭﻗﻲ اﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﻮﭼﻪ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺻﺪاﺷﻮ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ و اﺯ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﺮاﺵ ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﻣﻴﺪﻥ.

ﺭﻭﺑﺮﻭﻱ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ اﻳﻨﺎ ﻳﻪ ﺷﺮﻛﺖ اﺳﺖ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪاي ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻴﺎﻥ ﺭﻭﻱ ﺗﺮاﺱ و ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻫﻢ اﻭﻧﺠﺎﺳﺖ اﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﺮاﺵ ﺑﻮﺱ ﻣﻴﻔﺮﺳﺘﻦ و اﻳﻦ ﺷﻴﻂﻮﻥ ﻫﻢ ﻛﻠﻲ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻏﺒﻐﺒﺶ ﻣﻴﻨﺪاﺯﻩ.

ﻛﻼ ﺷﻠﻮﻏﻲ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻩ. ﻋﺎﺷﻖ اﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺵ ﭘﺮاﺯ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺷﻪ و اﻭﻧﻢ ﺗﻤﺎﺷﺎﺷﻮﻥ ﻛﻨﻪ.

ﻫﻔﺘﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺩاﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺮاﻣﻮﻥ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪ. ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﺩﺭﻳﻨﻢ ﺑﻴﺎﺭ اﻣﺎ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ اﻭﻧﺠﺎ ﻧﻤﻴﺸﻴﻨﻪ و ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺪﻭﻡ. ﻫﺮﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﻴﺸﻪ.

ﻳﻜﺴﺮﻱ ﻛﺎﺭ ﺩاﺭﻳﻢ اﻳﻦ ﻣﺎﻩ.ﺧﺮﻳﺪ ﭘﺸﻪ ﺑﻨﺪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻲ و ﻳﻪ ﺳﺎﺳﺒﻨﺪ ﻭاﺳﻪ ﺁﺩﺭﻳﻦ. ﺧﺮﻳﺪ ﻳﻪ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﻧﻮ ﺑﺮاﺵ. ﺁﺭاﻳﺸﮕﺎﻩ, ﺁﺗﻠﻴﻪ. ﺁﺧﺮ ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﻋﺮﻭﺳﻲ.

ﺗﻌﺪاﺩ ﺯﻳﺎﺩﻱ اﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﻴﺞ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻱ ﻓﻴﺲ ﺑﻮﻕ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻥ اﺯ ﻫﻔﺘه اﻱ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﻮﻧﻮ ﻣﻴﺬاﺭﻥ ﻣﻬﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﻨﻦ. ﺧﻮﺑﻪ ﻭﻟﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻭاﺳﻪ اﺩﺭﻳﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﻪ. 

ﺷﺎﻳﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻮﻗﻌﺎ اﻳﻦ ﻛﺎﺭﻭ ﺑﻜﻨﻢ.

اﻻﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﻭاﺭﺩ اﻳﻨﺴﺘﺎﮔﺮاﻡ ﺑﺸﻢ. ﻋﻮﺿﺶ ﺑﺎ ﻓﻴﻠﺘﺮ ﺷﻜﻦ ﻭﺻﻞ ﻣﻴﺸﻪ. ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻣﻮﻗﺖ ﻓﻴﻠﺘﺮ ﺷﺪﻩ ﻳﺎ ﺩاﺭﻥ ﺭﻭﺵ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ اﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪﻥ. 

 

 

ﭘﺎﺳﺎﮊ ﮔﺮﺩﻱ ﺁﺩﺭﻳﻦ

ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻫﻮا ﺑﺎﺯ ﻏﺒﺎﺭ ﺑﻮﺩ و ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺒﺮﺩﻡ. ﻋﺼﺮﻱ ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﻱ اﻭﻣﺪ ﺑﺎﺩ ﺷﺪﻳﺪ ﻣﻴﻮﺯﻳﺪ. ﻫﻮا اﺻﻼﺡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ اﻣﺎ ﻭاﺳﻪ ﺑﺎ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩﻥ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻧﺒﻮﺩ. ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻳﻢ و ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻳﻪ ﺩﻭﺭﻱ ﺑﺰﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺟﻠﻮﻱ ﭘﺎﺭﻛﻴﻨﮓ ﭘﺎﺳﺎﮊ اﻧﺪﻳﺸﻪ اﺯﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺑﺮﻳﻢ اﻳﻨﺠﺎ? ﻣﻨﻢ ﺩﻳﺪﻡ ﺗﻮﻱ اﻭﻥ ﺷﺮاﻳﻄ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ اﻧﺘﺨﺎﺑﻪ. ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻗﺒﻼ ﺯﻳﺎﺩ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﺭﻓﺘﻪ اﻣﺎ ﻳﺎ ﺑﻐﻞ ﺑﻮﺩﻩ ﻳﺎ ﺳﻮاﺭ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ.

ﺩﻳﺮﻭﺯ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻮﻱ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﺑﺎ ﻛﻔﺸﻬﺎﻱ ﺗﻖ ﺗﻘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﻣﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻣﻴﺪاﺷﺖ. ﻭاﻱ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺫﻭﻗﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻋﺎﺷﻖ اﻳﻦ ﻛﻔﺸﺎﺷﻪ. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻋﻴﺪ ﺑﺮاﺵ ﺧﺮﻳﺪﻩ. ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ اﻳﻨﺎ ﺭاﻩ ﻣﻴﺮﻩ اﻧﻜﻠﺮ اﺻﻼ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﻴﺸﻪ. ﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺷﻠﻮﻍ ﻣﻴﺸﻪ و ﺳﺮﻭﺻﺪا ﺯﻳﺎﺩﻩ و ﺻﺪاﻱ ﻛﻔﺸﺎﺷﻮ ﻧﻤﻴﺸﻨﻮﻩ ﺧﻢ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻛﻔﺸﺎ ﺩاﺭﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﻳﺎ ﻧﻪ. ﺩﻳﺮﻭﺯ اﺩﺭﻳﻦ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻴﻒ ﻛﺮﺩ. اﺻﻼ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ اﻳﻦ ﻗﺪﺭ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ اﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪاﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﮔﻴﺮﻱ. ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﻩ. اﺯ اﻳﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ اﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ. ﻣﻴﺮﻓﺖ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ و ﻣﻐﺎﺯه ﺩاﺭﻫﺎ ﻛﻠﻲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺧﻮﺵ و ﺑﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و ﺩﻋﻮﺗﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺩاﺧﻞ. اﻭﻧﻢ ﻭاﺳﻪ ﺗﺴﺖ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻔﭙﻮﺵ ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻳﻪ ﭘﺎﻳﻲ ﺩاﺧﻞ ﻣﻴﺬاﺷﺖ و ﺑﻌﺪ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺖ.ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻲ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﺒﺮﻳﺶ ﻋﻴﻦ ﻓﻨﺮ ﺑﺎﺯ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺖ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ.

ﻣﻴﺮﻓﺖ ﻭاﻳﻤﻴﺴﺘﺎﺩ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎ و ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﻮﻧﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻴﮕﻔﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﺩﻗﺘﻲ ﺩاﺭﻩ اﻳﻦ ﺑﭽﻪ. ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ ﻫﻢ اﺩﺭﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ. ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻗﻴﻖ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎ و ﻓﺮﻡ ﺻﻮﺭﺕ و ﺑﺪﻥ اﻓﺮاﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺟﺎﻱ ﺗﻚ ﺗﻚ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﻠﺪﻩ. ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﺮاﻱ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺶ ﻛﻔﺘﻢ اﺩﺭﻳﻦ ﺑﺮﻭ ﺟﻮﺭاﺑﺎﺗﻮ ﺑﻴﺎﺭ.ﻳﻪ ﺭاﺳﺖ اﺯ اﺗﺎﻕ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ اﺗﺎﻕ ﺧﻮﺩﺵ, ﻛﺸﻮﻱ ﺟﻮﺭاﺑﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ و ﺟﻮﺭاﺏ ﺑﻴﺮﻭﻧﺸﻮ ﺩﺭاﻭﺭﺩ.

ﺧﻼﺻﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﭘﺎﺳﺎﮊﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺖ. ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻣﻴﺮﻓﺖ ﺳﺮ ﻭﻳﺘﺮﻳﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ و ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﺩﻗﻴﻖ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻓﺮﻭﺳﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻨﺪ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﻭاﺳﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺭﻭﺳﺮﻱ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻧﻪ. ﻫﺮ ﺑﭽﻪ اﻱ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ و اﻳﻤﺎ اﺷﺎﺭﻩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺪاﺩ و ﻛﻠﻲ ﺫﻭﻕ ﻣﻴﻜﺮﺩ و اﻩ اﻩ اﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺗﺎ ﻣﺎﺭﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﭽﻪ ﻛﻨﻪ. ﺩﺭﺧﺎﻟﻴﻜﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﻫﻢ ﺳﻨﺶ ﺗﻮﻱ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﻮﺩﻥ. ﺑﺎ ﻛﻠﻲ اﺩﻣﻬﺎﻱ ﺟﻮﺭ ﻭاﺟﻮﺭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ و ﺧﻮﺵ و ﺑﺶ ﻛﺮﺩ. ﺧﻼﺻﻪ ﻛﻠﻲ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻛﺮﺩ و ﺷﺐ اﻭﻣﺪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ و ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺧﻮاﺑﻮﻧﺪش. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺠﻮﺭﻱ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻋﺎﺩﺕ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﻛﻢ ﻛﻢ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮاﺑﻪ. اﺩﺭﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﭘﺎ ﻣﻴﺨﻮاﺑﻪ. ﻣﺪﺗﻴﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ. ﺻﺒﺢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺭ ﻗﺎﺑﻠﻤﻪ ﻣﻴﮕﺸﺘﻢ اﺯ ﻛﺸﻮﻱ ﺯﻳﺮ ﺗﻠﻮﺯﻳﻮﻧﻲ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ. ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻳﺪﻡ ﭼﻜﻤﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ اﺯ ﻓﺮاﻧﺴﻪ اﻭﺭﺩﻩ و ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮاﺵ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﺑﺮﺩﻩ اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺗﻮﻱ ﺟﺎﻱ ﭘﻴﺎﺯ ﺳﻴﺐ ﺯﻣﻴﻨﻴﻬﺎ. ﺧﻴﻠﻲ ﭼﻴﺰا ﺭﻭ ﻫﻢ ﺯﻳﺮ ﻣﺒﻞ ﻗﺎﻳﻢ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺧﻼﺻﻪ ﻓﻴﻠﻤﻲ ﺷﺪﻩ. ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﻣﻮﺟﻮﺩﻱ ﺭﻭ اﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ ﺑﺮاﺵ ﺟﻮﻧﻤﻢ ﺑﺪﻡ. ﮔﺎﻫﻲ اﻭﻥ ﻗﺪﺭ ﺣﺲ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﻻ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﻛﻪ ﻣﻴﻤﻮﻧﻢ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ. ﻋﺎﺻﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺲ ﻛﻪ ﻣﻴﭽﻠﻮﻧﻤﺶ و ﻣﻴﺒﻮﺳﻤﺶ. ﺧﻴﻠﻲ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ. ﺩﻟﻴﻠﺶ اﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺭﻭ ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ و اﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪﻩ. اﺯ ﺩﺭ ﻳﺨﭽﺎﻟﻮ ﺑﺒﻨﺪ ﺑﮕﻴﺮ ﺗﺎ ﺑﺮﻭ ﺩﻡ ﭘﻨﺠﺮﻩ اﺗﺎﻗﺖ ﺑﺒﻴﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﻛﻲ ﻣﻴﺎﺩ. ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ و ﺑﺎ اﻭﻥ ﺷﻠﻮاﺭ و ﭘﻮﺷﻚ ﺑﺎﻣﺰﻩ و ﻗﺪ ﮔﻮﮔﻮﻟﻴﺶ ﻗﺪﻣﻬﺎﻱ ﻛﻮﭼﻚ ﺗﻨﺪ ﺑﺮﻣﻴﺪاﺭﻩ ﺗﺎ ﻣﺜﻼ ﻓﺮاﻣﻴﻦ ﻣﻨﻮ اﺟﺮا ﻛﻨﻪ. ﻭﺟﻮﺩ ﻳﻜﻲ اﺯ اﻳﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺗﻮﻱ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻛﺎﻣﻼ ﻻﺯﻡ و اﺟﺒﺎﺭﻳﻪ. اﺯ ﻣﺎ ﮔﻔﺘﻦ :-)

ﺧﻮﻧﻪ ﻋﺰﻳﺰ

ﻃﺒﻖ ﺭﺳﻢ اﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻪ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻧﺎﻫﺎﺭ. اﺯ ﻭﻗﺘﻲ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ اﻭﻣﺪﻩ ﺷﺐ ﺟﺎﻳﻲ ﻣﻬﻤﻮﻧﻲ ﻧﻤﻴﺮﻳﻢ. اﮔﺮ ﺑﺮﻳﻢ ﻫﻢ ﺗﺎ 9 ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ.

ﺷﻴﻂﻮﻧﻚ ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻨﻬﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﻨﻮﺯﻡ اﻭﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮔﺶ ﻧﻤﻴﺮﻩ. ﺑﻐﻞ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻧﻤﻴﺮﻩ. ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺷﻮﺧﻲ و ﺩاﻟﻲ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﻨﻦ و ﻓﻴﻠﻢ ﺩﺭﺑﻴﺎﺭﻥ ﺗﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻪ ﺑﺮﻩ

ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻧﻮﺩ ﻛﻪ ﺩاﺷﺘﻴﻢ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺘﻴﻢ اﺻﻼ ﺑﻐﻞ ﻋﻤﻮﺵ ﻧﺮﻓﺖ. اﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻪ اﺵ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﻜﻨﻪ و ﻣﺪاﻡ ﭼﺸﻤﺶ و ﺣﻮاﺳﺶ ﺑﻪ اﻭﻧﻪ ﻛﻪ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﺩاﺭﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ.

ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ اﺯ ﺻﻤﻴﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻳﻪ ﺩاﺩاﺵ ﻳﺎ ﺧﻮاﻫﺮ 4-5 ﺳﺎﻟﻪ ﺩاﺷﺖ. اﺻﻼ ﺗﻚ ﻓﺮﺯﻧﺪﻱ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻡ.

ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ و ﺧﻮاﻫﺮ ﺑﺮاﺩﺭا و ﺩﺭ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﺑﺎ اﻭﻧﻬﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻳﻢ ﺣﺎﻻ اﺯ اﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻨﻬﺎ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺩاﺭﻳﻢ ﻧﺮﻣﺎﻝ ﻫﻢ ﺑﺎﺭ ﺑﻴﺎﻥ. ﭼﺮا ﺑﭽﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻮﻭ اﻳﻦ ﺯﻣﻮﻧﻪ اﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺷﺪﻩ ﺁﺧﻪ!!!

ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺭاﺣﺖ ﻭﻗﺘﻲ اﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺧﻢ و ﺭاﺳﺖ ﻣﻴﺸﻪ و ﺣﺘﻲ ﻣﻴﺸﻳﻨﻪ. ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﻴﺶ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﻣﺎ ﻳﺎ اﺑﺰاﺭ و اﺳﺒﺎﺏ اﺛﺎﺛﻴﻪ اﻳﻦ ﻛﺎﺭﻭ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻓﻘﻄ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ اﺯ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﭘﺎﺷﻪ اﺯ ﺯﻣﻴﻦ.

ﭘﻨﺞ. ﺷﻨﺒﻪ ﻋﺼﺮ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺖ و ﺑﺎ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺑﺮﺩ ﭘﺎﺭﻙ.ﻣﻨﻦ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ و ﺟﻮﺭ ﻛﺮﺩﻡ. ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﻲ ﻛﺸﻴﺪﻡ. ﺣﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﺳﺸﻮﺭ ﻛﺸﻴﺪﻡ. ﻳﻌﻨﻲ اﻳﻨﻬﻤﻪ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻳﻚ ﺳﺎﻋﺖ.  ﺩﻳﮕﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﺎﺭاﻣﻮ ﺗﻨﺪ و ﺗﻴﺰ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻡ. ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﺪاﻡ ﻭﺳﻄ ﻛﺎﺭﻱ ﺻﺪاﻡ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻣﻴﺮﻡ, ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻡ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ اﻭﻩ ﻣﺜﻼ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ. اﺻﻼ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﻴﺮﻩ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﺩاﺷﺘﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ.

ﺑﭽﻪ ﺩاﺭﻱ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﻴﻨﺪاﺯﻩ ﺭﻭﻱ ﺩﻭﺭ ﺗﻨﺪ. ﻳﺎﺩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻭﺩ, ﺗﻨﺪ ﺳﺮﻳﻊ ﻛﺎﺭاﺗﻮ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻱ.

ﮔﻞ ﭘﺴﺮ

ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﻫﻞ ﺩاﺩﻥ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﻙ

ﺩﻳﺸﺐ ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ ﺑﺮﺩﻳﻢ ﭘﺎﺭﻙ ﺁﺏ و ﺁﺗﺶ. اﺯ ﻭﻗﺘﻲ اﻳﻦ ﭘﻞ ﻃﺒﻴﻌﺘﻮ اﻓﺘﺘﺎﺡ ﻛﺮﺩﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﻠﻮﻍ ﺷﺪﻩ. اﻭﻥ اﻭاﻳﻞ ﻛﻪ ﻣﻦ و ﻫﻤﺴﺮﻱ ﻣﻲ اﻭﻣﺪﻳﻢ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﻛﺴﻲ اﺯ ﻭﺟﻮﺩ اﻳﻦ ﭘﺎﺭﻙ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﻧﺒﻮﺩ. اﻳﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭاﻧﻬﺎ و ﻓﻮﺩ ﻛﻮﺭﺗﻬﺎ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﻣﺰﻳﺪ ﺑﺮ ﻋﻠﺖ ﺷﻠﻮﻏﻴﺶ.

ﺁﺩﺭﻳﻦ اﻭﻝ ﺳﻮاﺭ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺑﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﻧﺰﺩﻳﻜﺎﻱ ﺁﺑﻨﻤﺎ ﭘﻴﺎﺩﻩ اﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮه. ﮔﻴﺮ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ اﺵ ﺭﻭ ﻫﻞ ﺑﺪﻩ.

ﻳﻌﻨﻲ اﺯ اﻭﻥ اﻭﻝ ﺗﺎ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻧﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺁﻗﺎ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ اﻣﺮ ﺧﻂﻴﺮ ﻫﻞ ﺩاﺩﻥ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺑﻮﺩ. 

ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻋﻴﺪﻱ ﻳﻪ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻭاﺳﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻛﻪ ﻓﻌﻼ ﺑﺮاﺵ ﺑﺰﺭﮔﻪ. اﻣﺎ ﺁﻗﺎ ﻋﺎﺷﻘﻪ. ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮاﺑﻮﻧﻪ ﺯﻣﻴﻦ و ﭼﺮﺧﺎﺷﻮ ﻣﻴﭽﺮﺧﻮﻧﻪ. ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺗﻮﻱ ﭘﺎﺭﻙ ﻫﺮﺟﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺩاﺩ و ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻛﻪ ااااااﻱ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﭼﺮﺥ اﻳﻨﻮ ﺑﭽﺮﺧﻮﻧﻢ.

ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺑﺎ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺭاﻧﻨﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩ. ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺎﺭﮊﻱ ﻭاﺳﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺳﻮاﺭ ﺷﻦ. ﺳﻮاﺭ ﻳﻜﻴﺸﻮﻥ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﺩﻳﺪ ﻳﻪ ﻧﻲ ﻧﻲ ﺳﻮاﺭ اﻭﻥ ﻳﻜﻲ ﺷﺪ, ﺩاﺩ و ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ اﻭﻧﻮ ﻣﻴﺨﻮاﻡ. 

ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﺮاﻱ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻓﻬﻤﻴﺪم ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺗﻮﻱ اﻳﻦ ﺳﻦ ﺭاﺣﺖ ﻣﻌﻨﻲ ﻗﻮﻝ ﺭﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﻴﻜﻨﻪ.

ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﺑﺮﻩ اﺩاﺭﻩ, ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩ. ﻫﻤﺴﺮﻱ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪاﻓﻆﻲ ﮔﻔﺖ ﻋﺼﺮ ﻛﻪ اﻭﻣﺪﻡ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺩﺩﺭ.

ﻋﺼﺮ ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﻱ اﻭﻣﺪ, ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺑﻴﻘﺮاﺭ ﺑﻮﺩ. ﻫﻮا ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﻧﺒﺮﻳﻤﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ. اﻣﺎ ﻳﻬﻮ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺮﺩ ﻛﻔﺸﺎﺷﻮ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﻳﻌﻨﻲ اﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﻛﻦ ﺑﺮﻳﻢ. ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻨﺪﻩ ﺩاﺭ ﺑﻮﺩ. ﻫﻴﭽﻲ ﺩﻳﮕﻪ.  ﻣﺎ ﻫﻢ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﺪﻳﻢ

ﻛﺎﺵ ﺭﻭﺑﺮﻭﻱ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ ﭘﺎﺭﻙ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻳﺒﺮﺩﻧﺶ اﻭﻧﺠﺎ اﻧﺮﮊﻳﺸﻮ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﻛﻨﻪ.

ﺣﻴﺎﻁ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻩ ﻣﺪاﻡ ﻣﻴﺮﻩ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﻛﻪ ﺑﺮﻩ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﻣﺎﺷﻴﻨﺎ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻨﻪ ﻫﻲ ﺫﻭﻕ ﻛﻨﻪ.

 

 

 

ﻛﻲ ﻓﺮﺩا ﻣﻴﺎﺩ

ﺳﺮﻭ ﻛﻠﻪ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ 14 ﻣﺎﻫﻪ ﭘﺮاﻧﺮﮊﻱ ﻛﻪ ﻫﻤﺶ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﺑﺪﻭﻩ و ﻛﺸﻮﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﻳﺰﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﺷﻴﻂﻨﺖ ﻛﻨﻪ ﻛﺎﺭ ﺭاﺣﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ. ﺧﺼﻮﺻﺎ ﻛﻪ ﻋﻼﻗﻪ اﻱ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﺪاﺭﻩ و ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﻳﺶ. ﺭﻭﺯا ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻤﺎﺭﻡ ﺗﺎ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪﺩﻭ ﺳﺎﻝ و ﻧﻴﻤﮕﻲ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﺬاﺭﻣﺶ ﻣﻬﺪ ﻓﻘﻄ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻨﻜﻪ اﺯ ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﻫﻤﺒﺎﺯﻱ و ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺸﻴﻦ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻧﺎﺭاﺣﺘﻢ. 

ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻡ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺳﻦ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻨﺎﺵ ﺑﺮﺳﻪ ﺗﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﻫﻤﺒﺎﺯﻱ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﻪ ﻃﻌﻢ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺩاﺭﻩ ﻋﻠﻲ ﺭﻏﻢ ﺩﻋﻮاﻫﺎ و ﺷﺎﻳﺪ ﺗﺮﺵ ﺭﻭﻳﻲ ﻫﺎﻱ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ.

ﺧﻴﻠﻲ ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﮕﺮﺩﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻣﺘﻨﻮﻉ ﺑﺮاش ﺟﻮﺭ ﻛﻨﻢ اﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻣﻴﺮﺳﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ ﻛﻪ ﻭاﺳﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﺮاﺵ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ.

اﺯ ﻗﻮﺭﻱ ﻛﺘﺮﻱ ﺑﮕﻴﺮ ﺗﺎ ﻣﺘﺮ ﻧﻮاﺭﻱ و ﻗﺎﺑﻠﻤﻪ و ﻣﺎﮊﻳﻚ و ﻛﻔﮕﻴﺮ و ﺁﻭﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ و ﺧﻼﺻﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻏﻴﺮ از اﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﺎﺵ. 

ﻋﻤﺮ ﻣﻔﻴﺪ ﻋﻼﻗﻪ اﺵ ﺑﻪ ﻳﻪ اﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻱ 30 ﺛﺎﻧﻴﻪ اﺳﺖ. ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺮاﺵ ﺟﺬاﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺭﻭﺯاﻱ ﺑﻌﺪﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺪﺕ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮاﺵ ﻭﻗﺖ ﺑﺬاﺭﻩ.

ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻋﻼﻗﻪ ﭼﻨﺪاﻧﻲ ﺑﻪ اﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻱ ﻧﺪاﺭﻩ. 

ﺗﻨﻬﺎ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩاﺭﻩ اﺯ اﻳﻦ ﭼﺮﺧﻬﺎﻱ ﺩﺳﺘﻪ ﺩاﺭﻩ ﻛﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺭاﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ و ﻫﻠﺶ ﻣﻴﺪﻩ.اﻭﻧﻢ ﺗﻮﻱ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﺠﺎﻧﻲ ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ.ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻫﻤﺴﺮ ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺑﺮﻭ اﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﺎﺭﻛﺪاﺭ ﺑﺮاﺵ ﺑﺨﺮ. 

ﺗﺎﺯﮔﻴﺎ ﭘﺴﺮﻱ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻪ. ﻣﺜﻼ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻳﻮ ﻣﻴﻨﺪاﺯﻩ ﭘﺎﻳﻴﻦ اﺯ ﻋﻤﺪ و ﻣﻴﮕﻪ " اﻭﻭ ﻭﻭﻭﻩ" ﻳﻌﻨﻲ اﻓﺘﺎﺩ.

ﺩﻳﮕﻪ ﺻﺒﺤﺎ ﻫﻤﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﺑﺮﻩ ﺳر ﻛﺎﺭ, ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ و ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﻮاﺳﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ اﺯ ﺳﺮﺵ ﺑﻴﻔﺘﻪ.

ﻭﺿﻊ ﺁﺑﺮﻳﺰﻱ ﺑﻴﻨﻴﺶ ﻫﻢ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﺎﺭﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻫﻢ ﺩاﺭﻩ ﺩﺭﻣﻴﺎﺭﻩ و ﺣﺪﺳﻤﻮﻥ اﻳﻨه ﻛﻪ اﺯ ﺩﻧﺪﻭﻧﻪ.

ﻣﺎﻣﺎﻥ اﻳﻨﺎ اﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺷﻤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮ

ﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﻳﻢ اﺑﺸﺎﻻ ﺁﺧﺮ ﻣﺎﻩ ﻛﻪ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﭘﺴﺮ ﺩاﻳﻴﻤﻪ ﺑﺮﻳﻢ.ﺭاﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕم اﻳﻦ اﻭﻟﻴﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﭘﺴﺮﻱ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﻫﻮﻻﻛﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻪ 18 ﻣﺎﻩ اﻭﻝ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻮﺩﻙ ﺑﺎﻳد ﻳﻜﺘﻮاﺧﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﺑﺸﻪ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ. ﺗﺎ ﻫﻤﻴﻦ اﻻﻧﺸﻢ ﻫﻨﺮ ﻛﺮﺩﻡ.

ﻫﻮا ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩ و ﺧﺎﻛﻪ

 ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻞ ﺯﺩﻩ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺩﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮔﺮﺩ و ﺧﺎﻙ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺷﺘﻪ. ﺑﺎﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﺷﺪ ﻭﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ.

ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻋﺎﺷﻖ اﻫﻨﮓ old mcdonald ﺷﺪﻩ ﭼﻮﻥ اﺯ ﺑﭽﻜﻲ ﺑﺮاﺵ ﻣﻴﺬاﺷﺘﻢ اﻣﺎ ﻧﺴﺨﻪ اﻳﺮاﻧﻴﺸﻮ ﻛﻪ ﺟﻢ ﺗﺒﻠﻴﻎ ﻣﻴﻜﻨﻪ, ﻣﻴﭙﺮﺳﺘﻪ. ﻫﺮ ﺟﺎ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺩﻭ ﺑﺪﻭ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺒﻴﻨﺘﺶ. ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺑﺭاﺵ ﺑﺨﺮﻳﻢ ﭼﻮﻥ ﺗﻮﻱ ﻧﺖ ﻫﻢ ﻛﺴﻲ ﺁﭘﻠﻮﺩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﺵ.

ﻳﺎﺩﻣﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻳﻚ ﻣﺎﻫﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻢ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ 4ﻣﺎﻫﮔﻲ ﺑﺮﺳﻪ. ﺑﻌﺪﺵ ﻛﻪ 4 ﻣﺎﻫﻪ ﺷﺪ, ﻣﻳﮕﻔﺘﻢﻛﻲ 1 ﺳﺎﻟﻪ ﻣﻴﺸﻪ. ﺣﺎﻻ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﻲ 2-3 ﺳﺎﻟﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ. ﺁﺷﭙﺰﻱ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ. ﻛﺎﺭﺩﺳﺘﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﻨﻴﻢ. ﮔﺎﻫﻲ ﺭﺳﺘﻮﺭاﻥ ﺑﺒﺮﻳﻤﺶ و ﻏﺬاﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺨﻮﺭﻩ. ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺵ ﻫﻤﻪ ﺩﺭاﻭﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ.

ﻫر ﺳﻨﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﻦ, اﺩﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻩ ﻳﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺷﻦ.ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻦ ﻣﻴﮕﻪ ﻛﺎﺵ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻮﺩﻥ. ﻻاﻗﻞ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭاﺣﺘﻪ ﻭﻗﺘﻲ اﻳﻨﺠﺎ ﻣﻴﺬاﺭﻳﺶ, ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ.  ﺧﺨﺨﺦ

ﺁﺭاﻳﺸﮕﺎﻩ و ﺁﺗﻠﻴﻪ ﺑﺮﺩﻥ ﭘﺴﻤﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ

 ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻫﻨﺪﻟﺶ ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﺮﻳﻢ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻋﻜﺲ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ.

 

اﻭﻟﻴﻦ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻗﻨﺪ ﻋﺴﻠﻴﻤﻮﻥ

ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ اﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻧﻴﺎ اﻭﻣﺪﻥ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺩﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺯﺩﻳﻢ و ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﻳﻢ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮم و ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻫﻢ ﺑﺒﺮﻳﻢ.

ﻫﻤﺴﺮﻱ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ اﻳﻨﻜﻪ آﺩﺭﻳﻦ ﻛﻤﻲ ﺁﺑﺮﻳﺰﺵ ﺑﻴﻨﻲ ﺩاﺷﺖ و ﺷﺒﻬﺎ ﻋﺎﺩﺕ ﺩاﺭﻩ 9 ﺑﺨﻮاﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﻮﺩ. اﻣﺎ ﻣﻦ اﺻﺮاﺭ ﺩاﺷﺘم ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺒﺮﻳﻤﺶ و ﻋﻮﺿﺶ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮاﺑﺶ ﻳﻌﻨﻲ ﺣﺪﻭﺩ 9 ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ.

ﻋﺮﻭﺳﻲ ﺗﻮﻱ ﻳﻪ ﺑﺎﻍ ﺯﻳﺒﺎ ﺟﺎﺩﻩ ﺷﻬﺮﻳﺎﺭ ﺑﻮﺩ. ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺖ 7 ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺮﻭﺱ ﺩاﻣﺎﺩ ﻋﻘﺪ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻋﻘﺪ ﺭﻭ ﺗﻮﻱ ﻓﻀﺎﻱ ﺑﺎﺯ اﻧﺠﺎﻡ ﺩاﺩﻧﺪ و ﻭاﺭﺩ ﺳﺎﻟﻦ ﺷﺪﻥ.

اﺯ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺑﮕﻢ ﻛﻪ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﺗﺼﻮﺭاﺗﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ. اﻳﻦ ﻗﺪﺭ اﻭﻧﺟﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ و ﺧﻮﺵ اﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ و ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻭﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭﻣﻮﻥ ﻧﻤﺸﺪ. ﺗﻮﻱ ﺑﺎﻍ ﺑﺎ اﻭﻥ ﻛﻔﺸﻬﺎﻱ ﺟﻎ ﺟﻐﻴﺶ ﻫﻲ ﻣﻴﺪﻭﻳﺪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﻨﻤﺎ, ﺗﻮﻱ ﭼﻤﻨﺎ, ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺷﻴﺎ,  ﺑﻪ ﻣﻴﺰ و ﺻﻨﺪﻟﻴﺎ, ﺩﺳﺖ ﻣﻴﺰﺩ. ﭼﺮاﻏﺎ ﺭﻭ ﻟﻤﺲ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺗﻮﻱ ﺳﺎﻟﻦ ﻣﺪاﻡ ﻣﻴﺪﻭﻳﺪ اﻳﻦ ﻭﺭ اﻭﻥ ﻭﺭ و ﻛﻴﻒ ﻣﻴﻜﺮﺩ. 

اﺭﻛﺴﺘﺮ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﺷﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ و ﻫﻤﻪ اﻭﻣﺪﻥ ﻭﺳﻄ اﻳﻦ ﺷﻴﻂﻭﻧﻚ ﻫﻢ ﻣﺪاﻡ ﺑا ﺩﺳﺘﺎﺵ اﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮﻳﻢ ﻭﺳﻄ و اﻭﻥ ﻭﺳﻄ ﺣﻮاﺳﺶ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ. ﻫﻲ ﺫﻭﻕ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺩﺳﺖ ﻣﻳﺰﺩ ﺟﻴﻎ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ.

ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻮﺯﻳﻚ اﺳﺖ?

ﮔﻴﺮ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﻩ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ. ﻫﻲ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻳﻢ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩﻳﻤﺶ اﻳﻦ ﻭﺭ, ﻋﻴﻦ ﻓﻨﺮ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺖ اﻭﻧﺠﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ.

ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮﻱ 3-4 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻫﻲ ﻣﻲ اﻭﻣﺪﻥ ﭘﻴﺶ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻧﺎﺯﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ.ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻫﻢ اﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﺮاﺷﻮﻥ ﭼﺸﻢ و اﺑﺮﻭ ﻣﻲ اﻭﻣﺪ.

ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺴﺮﻛﻢ ﻣﺎﻭﺭا ﺗﺼﻮﺭاﺕ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ. اﺻﻼ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮﺩ و ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺖ. 

ﺗﺎ 10:30 ﻣﻮﻧﺪﻳﻢ و ﻣﺎ ﺯوﺪﺗﺮ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺷﺎﻡ ﺑﺮﮔﺸﺘﻴم.  ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺷﺎﻡ ﻧﻤﻮﻧﺪﻳﻢ.  ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺎﻡ ﺩاﺩﻧﺪ.

ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻫﻢ ﺗﻮﻱ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺧﻮاﺑﺶ ﺑﺮﺩ. اﻭﻣﺪﻳﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﻘﻄ ﻟﺒﺎﺳﺎ و ﺟﺎﺷﻮ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩﻳﻢ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮاﺑﻴﺪ.

ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﺑﺮﺩﻳﻤﺶ. ﺁﺧﺮ اﺭﺩﻳﺒﻬﺸﺖ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﭘﺴﺮ ﺩاﻳﻴﻤﻪ ﺷﻤﺎﻝ. ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺭاﺣﺖ ﺗﺮ ﺷﺪ. 

ﺭﻭﺯ ﺑه ﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻬﺎﻱ ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ. اﻣﺮﻭﺯ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩاﺭﻩ ﻳﺎﺩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ اﺟﺴﺎﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺮﺝ ﺭﻭﻱ ﻫﻢ ﺑﭽﻴﻨﻪ. ﻗﺒﻼ ﻓﻘﻄ اﺯ ﺧﺮاﺏ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮﺟﻬﺎ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﺩ.

ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺗﻤﺎم ﺣﺮﻓﺎﻣﻮ ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ و اﮔﻪ ﻣﻴﻠﺶ ﺑﻜﺸﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭاﺗﻮ اﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪﻩ. ﻭاﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻮﺗﻮﺭﻉ. ﺗﺎ ﺻﺪاﻱ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﻴﺸﻨﻮﻩ ﻣﻴﺪﻭﻩ ﺳﻤﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ و ﻣﻴﮕﻪ اﻫﻬﻬﻪ اﻫﻬﻪ.

ﺗﻮﻱ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﻛﻪ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﺳﻮاﺭﺵ ﺑﺸﻪ. 

ﺗﺎ ﻣﻮﺯﻳﻚ ﭘﺨﺶ ﻣﻴﺸﻪ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﻴﺎﺭﻩ ﺑﺎﻻ و ﻧﺎﻧﺎﻱ ﻧﺎﻱ.  ﺩﺱ ﺩﺳﻲ. ﺗﺎﺯﮔﻲ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﺩاﻟﻲ ﻣﻮﺷﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ.

ﻋﺸﻖ ﺑﻴﺮﻭﻥ رﻳﺨﺘﻦ ﻛﺸﻮﻫﺎ ﺭﻭ ﺩاﺭﻩ. ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﭽه ﻫﺎ ﺗﻮﻭ اﻳﻦ ﺳﻦ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻛﺸﻒ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺟﺎﺫﺑﻪ اﻧﺪ.

ﻋﺎﺷﻖ ﻧﻮﻥ ﺧﺎﻟﻴﻪ. ﻧﻮﻥ ﺑﺮﺑﺮﻱ ﺧﺎﻟﻲ ﺑﺪﻱ ﺩﺳﺘﺶ و ﺁﻗﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﻱ ﺑﺨﻮﺭﻩ. ﺑﻌﺪﺵ اﮔﻪ ﻣﻴﻠﺶ ﻛﺸﻴﺪ ﺭﻭﺵ ﻣﺮﺑﺎ و ﺧﺎﻣﻪ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ.

ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻭﺭﻡ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺁﺳﻴﺎﻱ ﭘﺎﻳﻴﻨﺶ ﻫﻢ ﺗﺮﻛﻴﺪ و ﺯﺩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ.اﻻﻥ ﺭﺳﻤﺎ ﭘﺴﺮﻱ 11 ﺗﺎ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺩاﺭﻩ و ﺩﻭاﺯﺩﻫﻤﻲ ﻫﻢ ﺷﺪﻳﺪ ﻭﺭﻡ ﻛﺮﺩﻩ.

ﺩﻳﮕﻪ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ. ﻭاﺳﻪ ﺩﺩﺭ ﻏﺮ ﺑﺰﻧﻪ و اﮔﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﻴﺎﺭﻳﻤﺶ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻪ. ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻩ اﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻴﺪﻭﻩ و ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻛﻠﻤﻪ ﺧﺎﺻﻲ ﻧﻤﻴﮕﻪ.  ﻓﻘﻄ ﺑﺎﺑﺎ, ﻣﺎﻣﺎ ﻗﺒﻼ ﺁﺏ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ. اﻣﺎ ﻣﺪاﻡ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎﺑﺎﺑﺎﺑﺎ ﺑﺎ. ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﻧﺪﻥ و ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﻪ.

ﺑﻠﺪ ﺷﺪﻩ ﺟﻮﺭاﺑﺎﺷﻮ ﺑﻜﻨﻪ و ﻛﻼﻫﺸﻮ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻩ اﺯ ﺳﺮﺵ. 

ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻞ ﺩاﺩﻥ اﺟﺴﺎﻡ اﺳﺖ. ﻣﺪاﻡ ﺭﻭﺭﻭﻳﻜﺸﻮ ﻛﻪ ﻛﻼ ﻳﻚ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺗﻮﺵ ﻧﻨﺸﺴﺘﻪ و ﻧﻮﻱ ﻧﻮ ﻣﻮﻥﺩﻩ ﻳﺎ ﺭاﻛﺮﺵ ﺭﻭ ﻫﻞ ﻣﻴﺪﻩ. ﻭﻗﺖ ﻛﻨﻢ ﺑﺮاﺵ ﻳﻪ ﻛﺎﻟﺴﻜﻪ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﻪ ﻣﻴﺨﺮﻡ ﻛﻪ ﺭاﺣﺖ و ﺳﺒﻜﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﻫﻲ ﻫﻞ ﺑﺪﻩ.

ﭼﺸﻢ و اﺑﺮﻭ و ﺩﻣﺎﻍ و ﺩﻫﻦ و ﻟﭗ و ﺩﺳﺖ و ﭘﺎ و ﻣﻮﻭﻭ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻪ و ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺪﻩ.

ﺧﻼﺻﻪ اﻳﻦ ﺭﻭﺯا ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﺎﺵ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺭﻭﺯ اﺳﺖ, ﻧﻪ ﻣﺎﻩ.

ﻣﺸﺘﺎﻗﺎﻧﻪ ﻣﻨﺘﻆﺮﻡ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺸﻪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻛﻠﻲ ﻛﺎﺭاﻱ ﺩﺳﺘﻲ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻳﻢ و ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺑﺪﻳﻢ.

ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻢ ﻧﺰﺩﻳﻜﻤﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻳﻲ ﺭﻭ ﺩاﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺳﻦ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺩاﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ و ﺁﻣﺪ ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ. اﻣﺎ ﺗﻮﻭ ﺗﻬﺮاﻥ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺑﺰﺭﻛﻲ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ اﻭﻥ ﺳﺮ ﺷﻬﺮﻥ و ﺭﻓﺖ و ﺁﻣﺪ ﻣﺸﻜﻠﻪ.

ﻣﻦ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻲ ﻣﻴﺎﻡ اﻳﻨﺠﺎ و ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺘﺎ ﻛﺪ اﻣﻨﻴﺘﻲ ﺑﺮاﻡ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻛﻪ ﻛﺎﻣﻨﺖ ﺑﺬاﺭﻡ اﻣﺎ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﻗﺖ ﻛﻨﻢ ﻭﺑﻼﮔﺎ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﻧﻢ. ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺗﻌﺪاﺩ ﻭﺑﻼﮔﺎﻱ ﻓﻌﺎﻝ اﺯ اﻧﮕﺸﺘﺎﻱ ﻳﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﻢ ﻛﻤﺘﺮ ﺷﺪﻩ.

 

ﺑﻮﺳﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ

ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻭﺯا ﺯﻭﺩ ﻣﻴﮕﺬﺭﻥ. اﻣﺮﻭﺯ ﺩﻝ ﻫﻮا ﮔﺮﻓﺘﻪ و اﺯ ﺩﻳﺸﺐ ﺩاﺭﻩ ﻣﻴﺒﺎﺭﻩ. ﺁﺩﺭﻳﻦ ﻫﻢ ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ و ﻫي ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺑﻴﺪاﺭ ﺷﻪ اﻣﺎ اﻧﮕﺎﺭ ﺩﻟﺶ ﻧﻤﻴﺎﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﻋﻴﺪ ﺑﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺳﺎﻋﺖ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺩاﺷﺘﻴﻢ ﻗﺎﻋﺪﺗﺎ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺷﺐ 9:30 ﺑﺨﻮاﺑﻪ و 8 ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪاﺭ ﺷﻪ. ﺣﺎﻻ ﺷﺐ ﺣﺪﻭﺩ 10 ﻣﻴﺨﻮاﺑﻪ و ﺻﺒﺢ 7 ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻴﺪاﺭﻩ. 

ﺑﭽﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮاﺑﺸﻮ ﻛﻢ ﻛﺮﺩﻩ. ﻋﻴﺒﻲ ﻧﺪاﺭﻩ. 

ﻫﻤﻴﻨﻜﻪ اﺯ 7 ﻣﺎﻫﮕﻲ ﻣﺮﺩﻭﻧﮕﻲ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺷﺒﺎ ﺳﺮﺷﻮ ﻣﻴﺬاﺭﻩ ﻳﻪ ﺳﺮﻩ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻣﻴﺨﻮاﺑﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺮﺩﻩ. ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻲ.

ﺗﻮﻭ ﻓﻜﺮﻡ اﺯ اﺭﺩﻳﺒﻬﺸﺖ ﺁﺩﺭﻳﻨﻮ اﺯ ﺷﻴﺮ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺷﻴﺮ ﺧﺸﻚ ﻧﺰﺩﻩ.ﻓﻘﻄ ﺷﻴﺮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩﻩ و اﺯ 1 ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﺯﻱ 1 ﻟﻴﻮاﻥ ﺷﻴﺮ ﮔﺎﻭ.  ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺎﻝ اﺻﻼ ﻭاﺑﺴﺘﻪ ﺷﻴﺮﻡ ﻧﺸﺪﻩ.  اﻣﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺭﻳﻪ اﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩاﺭﻩ ﻣﻌﻨﻲ ﺷﻴﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺭﻭ ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ و ﮔﺎﻫﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﻴﺎﺩ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﻛﻢ ﻛﻢ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻛﻨﻪ و ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺨﻮاﻡ اﻳﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﺸﻪ. 

اﺯ ﻃﺮﻓﻲ ﺭﻭاﻧﺸﻨﺎﺳﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻦ ﻣﻚ ﺯﺩﻥ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ 14 ﻣﺎﻫﮕﻲ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺑﺸﻪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﻋﺎﺭﺿﻪ ﺗﺜﺒﻴﺖ ﺩﻫﺎﻧﻲ ﻣﻴﺸﻪ.

ﺧﻼﺻﻪ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﮊﻩ ﺟﺪﻳﺪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩاﺭﻡ.

اﻣﺎ اﺯ ﻃﺮﻓﻲ ﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﻴﺮ ﻧﺪﻡ.

ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺩاﺭﻩ ﺑﻴﺪار ﻣﻴﺸﻪ. ﻫﻲ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﻣﻲ ﻣﺎﻟﻪ. اﺯ ﻭﻗﺘﻲ ﻳﻚ ﺳﺎﻟﺶ ﺷﺪﻩ ﺻﺒﻮﻭﻧﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ. ﻭاﺳﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮاﻱ ﻭﻋﺪﻩ ﻗﺒﻞ ﻧﺎﻫﺎﺭﺵ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺪاﺭﻙ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﺑﭽﻢ ﺩاﺭﻩ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺩ و ﻭﺭﻡ ﻛﺮﺩﻩ. ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺩﺫﺁﻭﺭﺩﻥ ﺳﺨﺘﻪ. ﻛﺎﺵ ﻗﺪﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﻦ.

ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ اﻃﺮاﻑ ﺗﻬﺮاﻥ ﻳﻪ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﺩﻋﻮﺕ ﺩاﺭﻳﻢ. ﻋﺮﻭﺳﻲ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﻣﻪ. ﻭاﺳﻪ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﻱ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﻋﺮﻭﺳﻲ. اﻟﺒﺘﻪ ﻗﺮاﺭﻣﻮﻥ اﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺯﻭﺩ  ﺑﺮﻳﻢ و ﻧﺰﺩﻳﻚ 9 ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ. 

ﻭاﻗﻌﺎ ﻫﻴﭻ ﺗﺼﻮﺭﻱ ﻧﺪاﺭﻡ ﺁﺩﺭﻳﻦ اﻭﻧﺠﺎ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ.. ﻋﺮﻭﺳﻲ ﺷﻠﻮﻏﻲ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﺑﺎ ﺣﺪﻭﺩ 400 - 500 ﺗﺎ ﻣﻬﻤﻮﻥ.

اﻣﺎ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﻨﻪ.

ﺳﺨﺖ ﻣﻨﺘﻆر اﻭﻟﻴﻦ ﻛﻠﻤﺎﺗﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻋﺰﻳﺰﻛﻢ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﺑﻴﺎﺭﻩ. ﻏﻴﺮ اﺯ ﻣﺎﻣﺎ و ﺑﺎﺑﺎ ﻛﻪ اﻻﻧﻢ ﻣﻴﮕﻪ و ﺁﺑﻪ ﻛﻪ ﻗﺒﻼ ﻣﻴﮕﻔﺖ. ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻪ ﻛﻠﻤﻪ اﻱ اﻭﻟﻴﻪ?

ﺑﻌﺪ اﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ اﺯ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺩﺭﻳﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺩاﺭﻡ ﻛﻢ ﻛﻢ ﻳﻪ ﻛﺎﺭاﻳﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻫﻔﺘﻪ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﺮﻡ. ﺧﺮﻳﺪ, ﺁﺭاﻳﺸﮕﺎﻩ.... اﻳﻨﺎ ﭼﻴزاﻳﻴﻪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﺗﻌﻂﻴﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.

ﭘﺴﺮﻱ اﻭﻣﺪ ﺑﻴﺪاﺭ ﺷﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬاﺷﺖ ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺘﻢ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮاﺑﺒﺪ.

ﻭاﻱ ﭼﻪ ﻟﺬﺗﻲ ﺩاﺭﻩ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻲ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﮔﺮﻡ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﺎﻫﺎﺷﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﻧﺰﺩﻳﻜﻦ ﺑﻴﺎﺭﻩ و ﻟﺒﺎﻱ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ و ﻗﺸﻨﮕﺸﻮ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻟﭙﺎﻡ. ﻣﻨﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺭﻭﻧﺶ ﻛﻨﻢ.

ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﻤﺶ ﻛﻮﻟﻳﻚ و ﺩﻝ ﺩﺭﺩ و ﻧﻔﺦ و ﮔﺮﻳﻪ و ﻛﻢ ﺧﻮاﺑﻲ.  ﺧﺪاﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ.  

 

ورود به هفته 38  و آخرین عکسهای اتاق پسملک


ادامه نوشته

این هفته های آخر سخت


ادامه نوشته

شمارش معکوس (34 روز)

یک مقاله پیدا کردم به اسم قوانین تکمیلی مهارت های پدری و مادری. آپلودش کردم بذارم اینجا چون فکر میکنم به درد همه ماها میخوره. چه اونایی که قبلا مامان شدن چه کسانی که قراره در اینده دور و نزدیک مامان و بابا بشن.

امیدوارم برای همه مون مفید باشه

لینک مقاله (کلیک)


ادامه نوشته

شمارش معکوس (39 روز) + سری اول عکسهای سیسمونی

ادامه نوشته